بنام
خدا
Updated 27th May 2006

فلسفه
اصل موازات
از انجاييكه ما براي انتقال مفاهيم و دانش به ديگران ، يا هر مطلبي كه در ذهن ما وجود دارد از ابزار زبان و كلمات استفاده مي كنيم لذا اين ابزار زبان و مفهوم كلمات اهميت زيادي پيدا مي كنند. اين اهميت وقتيكه از اين ابزار براي انتقال انديشه هاي عميق و خارج از مكالمات روزمره استفاده گردد، افزايش مي يابد و بسيار حساس مي شود . چون اين مطلب به قدري پر اهميت است كه در اين مقاله آن را با شيوه ها و از زاويه هاي مختلف بررسي مي كنيم و در فصل جداگانه ي تحت عنوان تجزيه تحليل خلاصه زبان (مربوط به درك عميق تر فلسفه اصل موازات) ارائه مي شود. به اعلت اهميت نتيجه گيري هي ين فصل توصيه مي شود ين مقاله را با خواندن ين فصل آغاز نمييد.
فهرست :
چكيده
نظريه
اصل
موازات
و
كاربرد
آن
در
پيش بيني
زمين لرزه ها
بنياد
رياضي ما
بنياد رياضي ما (توضيحي مفصل)
توضيحات
بيشتر براي درك بهتر از مطالب فوق
تجزيه تحليل خلاصه زبان (مربوط به درك عميق تر فلسفه اصل موازات)
ضميمه
A1
![]()
علم واقعي و مفيد آن علمي است كه به مهمترين سؤال بشريت
يعني
«كي هستم و
چرا رنج ميبرم»
جواب و راه حل ارائه دهد.
|
اصول سه گانه اصل موازات
|
|
1- جهان يك واحد كاملا منظم و هارمونيك است كه آن را "واقعيت كل" مي ناميم.
|
|
2- اين واقعيت كل را به دو واحد فرعي مثبت و منفي تقسيم مي كنيم. درنتيجه امكان ايجاد واحدهاي فرعي بي نهايتي بوجود خواهد آمد كه همه آنها با هم رابطه هارمونيك دارند. اين واحدهاي فرعي را "واقعيت هاي فرعي"مي ناميم.
|
|
3- به دليل وجود اين رابطه هارمونيك مي توان از هارمونيك هر واقعيت فرعي جهت تجزيه و تحليل و استنتاج در مورد ديگر واقعيتهاي فرعي استفاده كنيم كه اين امر را "رابطه موازات" مي ناميم.
|
اصول فوق پايه و
اساس اين فلسفه جديد مي باشند و تاثير مستقيم
بر كاربردهاي علمي وعملي علوم مختلف و همچنين انديشه هاي فلسفه اي خواهد
داشت. " رابطه موازات" مي تواند
بعنوان يك جايگزين و تكميل كننده "رابطه علت معلول" باشد كه باعث گشودن دريچه ها و افقهاي جديدي در
تمامي علوم خواهد شد و همچنين يك درك بهتر از عالم هستي در اختيار ما قرار مي دهد.
جنبه فلسفي آن با يك ديدگاه جديد موضوعاتي مانند فلسفه انتظام گيتي (cosmology)، پايه رياضيات، جبر مطلق، دوتاگرايي (dualism)،
يكتا گرايي يا يكتا پرستي (monism) و همچنين مهمترين سوال بشريت يعني
"من چي هستم و چرا رنج مي برم؟" را در بر ميگيرد.
**************************
قبل از ارائه فلسفه اصل موازات توصيه مي
شود يك خلاصه اي از كاربردهاي علمي آن را مطالعه نماييد. در زير ما صفحه اول يك
مقاله علمي كه مربوط به علوم زمين مي باشد را ارائه داده ايم (اگر چه كاربرد آن
براي همه رشته هاي علوم صدق مي كند) كه اخيرا نيز در كنفرانسهاي بين المللي و ملي
مورد قبول واقع شده اند (منابع 9 و 10).
THE
PRINCIPLE OF UNIVERSAL PARALLELISM
AND IT'S APPLICATION IN EARTHQUAKE PREDICTION
نظريه اصل موازات و كاربرد آن
در پيش بيني زمين لرزه ها
سيامك زند پور
چكيده
با استفاده رابطه اصل موازات براي تجزيه و
تحليل و توجيه پديده هاي جهان ديگر نيازي به استدلال و اثبات، صرفاً بر پايه رابطه
علت و معلول نيست. بلكه بر اين پايه استوار مي باشد كه جهان داراي نظم و هارموني
كامل و دقيق بوده و جايي براي تصادفات وجود ندارد. بدين جهت هر پديده اي قابل پيش
بيني است. بنانراين ميتوانيم نظم و هارموني هر پديده شناخته
شده را به عنوان مرجع قرار دهيم، و بر اساس رابطه اصل موازات، نظم و
هارموني مجهول هر پديده ديگر را استنتاج نماييم. اصل
موازات ضمن گشودن دريچه و افقهاي جديدي از علم، يك درك بهتر از جهان هستي را در
اختيار ما مي گذارد تا بتوانيم از اين اصل در رشته هاي مختلف علوم مانند
زمين شناسي، هواشناسي، علوم پزشكي، تاريخ، اقتصاد و غيره استفاده كنيم. در اين مقاله،
كاربرد اين اصل را براي
پيش
بيني زمين لرزه ها نشان
مي دهيم. اينجا از هارموني هاي شناخته شده منظومه شمسي براي 105 سال گذاشته
(1900 تا 2005 ميلادي) به عنوان مرجع جهت پيش بيني هارموني مجهول فركانس
زمين لرزه هاي بزرگ جهان (از 7 ريشتر به بالا) براي همان دوره استفاده كرده
ايم.
تعريف اوليه از واحدها يا واقعيت هاي
فرعي
بعلت نظم دقيق و كامل جهان، هيچ جايي براي تصادفات وجود ندارد. ضمن توجه به اين نكته مي توان با استفاده از اصل دوم و سوم در مورد گذشته، حال، آينده و همچنين ماهيت هر چيزي و هر رويدادي اطلاعات كسب نمود.
واقعيتهاي فرعي مي توانند هر چيزي باشند بعنوان مثال:
شكل گيري بدن انسان، حيوانات، گياهان، كوها، و همچنين در پديده هاي زمين
شناسي و جوي مانند زمين لرزه ها، سيل، طوفان ها، خشكساليها، در اقتصاد مانند: صعود و
سقوط قيمتها و سهام، در پزشكي نيز بعنوان مثال: روند بيماريها و بهبود آنها، در
زيست شناسي مانند: روند رشد گياهان، جنگلها و محصولات كشاورزي و غيره باشد. پس
نظم و هارموني هر جزء از جهان، واقعيت فرعي است. اگر چه
تعريف و ماهيت واقعيتهاي فرعي نقشي مهم ايفا ميكند، ولي در اين مقطع
كافيست آنها را بعنوان موضوعي كه در هر زمان داراي يك نمودار قابل رسم باشد تعريف
كنيم و همانطور كه گفته شد مي توان با مرجع قرار دادن يك واقعيت فرعي، به ماهيت و
روند يك واقعيت فرعي ديگر پي برد و به اصطلاح از ماهيت مجهول پديده ديگر مطلع شد.
از اين طريق مي توان به فرآيند درك بهتر واقعيتهاي فرعي مجهول سرعت بخشيد.
براي استنتاج صحيح و دقيق در مورد واقعيات فرعي مجهول بايد اطلاعات دقيقي از واقعيت فرعي
مرجع داشته باشيم. درعصرحاضر، يعني عصر ارتباطات و اطلاعات امكان دستيابي به داده هاي ثبت
شده در مورد رويدادها، باعث شده تا بتوانيم دانش و درك خود را نسبت به رويدادها و يا
واقعيات هي فرعي افزايش دهيم.
مقدمه
به عنوان مقدمه، بعضي از شواهد عمده را با دو نمودار زير
همراه با توضيحات مختصر ارائه مي دهيم. سپس نظريه اصل موازات را مورد
بحث قرار مي دهيم همراه با توضيحات كامل درباره داده هاي زمين لرزه ها و
چگونگي استخراج هارموني منظومه شمسي همراه با چند شواهد ديگر.
شكل 0.1 زير، فركانس يا تعداد
سالانه زمين لرزه هاي عمده جهان (از 7 ريشتربه بالاتر) از 1970 تا 5 دسامبر
2005 همراه با هارموني هاي سالانه منظومه شمسي براي همان دوران كه تا سال
2020 امتداد يافته است نشان ميدهد. اين هارموني سالانه منظومه شمسي فقط يك استخراج اوليه مي باشد كه با تنظيم دقيق تر، امكان بدست آوردن فركانس دقيق اين زمين لرزه ها وجود دارد.
Fig.0.1

___________________________________________________________________________________________________________
شكل 1.5 فركانس سالانه زمين لرزه هاي جهان (از 7 ريشتربه
بالاتر) از 1905 تا 1965 ميلادي (خط سياه) همراه با هارموني سالانه منظومه شمسي
(خط قرمز) را نشان مي دهد. اين آمار زمين لرزه ها در كنفرانس 22 جون 1962 كه توسط
دپارتمانهاي ژئوفيزيك دانشگاه Western Ontario ، London و Canada
برگزار شده بود، مورد استفاده قرار گرفت (مراجعه شود به منبع 4)
Fig. 1.5

براي بازديد
از كل مقاله اينجا را كليك كنيد.
در اين
مقاله سعي خواهيم كرد اين جهانبيني را از طرق مختلف توضيح دهيم. خصوصيت اين مقاله
به گونه اي است که مطالعه مجدد آن به درک بهتر نکات احتمالاً مبهم و فراگيري مطالب
بيشتر کمک مي کند. براي اينكه پيام اين مقاله طوري منتقل شود كه براي اكثر مردم
قابل درك باشد سعي ميكنيم از پيچيدهگويي اجتناب كنيم. براي نتيجه گيري درست لازم
است مقاله به ترتيب مطالعه شود.
به اين علت كه موضوع مورد بحث ما يك
موضوع ايدئولوژيكي ميباشد، اصطلاحهايي مانند فلسفه، ايدئولوژي، دين و جهانبيني
اغلب مورد استفاده قرار ميگيرد و براي هدف ما آنها بايد كموبيش بهعنوان مترادف
درنظر گرفته شود.
تاكنون ما بيشتر با كاربرد علمي و
عملي اصل موازات سر و كار داشتيم (مراجعه شود به سايت
www.up-research.com ) اما جنبة ايدئولوژيكي آن نسبت به
كاربردهاي علمي و عملي كه اين موضوع را بعد از خواندن اين مقاله درك خواهيم كرد،
بسيار متفاوت، حساستر و مهمتر ميباشد. اهميت آن در اين نهفته است كه مشكل اصلي
بشريت يك مشكل ايدئولوژيكي و يا جهانبيني است. همة بدبختيهاي بشريت ريشه در
ايدئولوژي و جهانبيني دارند. با عدم وجود يك ايدئولوژي متحد كه مورد قبول همه باشد،
اين بدبختيها و ظلمها ادامه خواهند داشت. با وجود همة ايدئولوژيهاي مختلف «
شامل علوم نوين، فلسفهها و اديان» كه در عصر حاضر وجود دارند و هر كدام ادعاي
برتري نسبت به ديگري دارند و خود را صاحب نور حقيقت ميدانند ؛ و به نحوي كه بشريت بر حسب تكنولوژي، علوم،
اقتصاد و غيره پيشرفت ميكنند، آيندهاي براي بشريت نخواهد بود ؛ زيرا
با وضعيت فعلي نابودي بشريت حتمي است و اگر روش زندگي و طرز فكر خود را
تغيير ندهد، زمان آن زياد دور نخواهد بود.
با وجود اينكه ايدئولوژيهاي مختلف شامل
علوم نوين، مذاهب مختلف با همه شاخهها و زيرشاخههاي آن، فلسفهها و جهانبينيهاي مختلف حرفهاي
حكيمانة زيادي دارند، ولي بسياري از سخنان آنها هم مبهم و غيرقابل درك
هستند. اگر اين نكات مبهم بهطور صحيح و قانعكننده توضيح داده نشوند، كل
ايدئولوژي يا مذهب مربوطه زير سؤال ميرود، يا صحيحتر بگوييم، تفسير مبلغين زير
سؤال ميرود. تمامي اين ايدئولوژيهاي مختلف و مبلغين آنها سعي ميكنند كه خودشان
را به جامعه «بقبولانند» و توده مردم را به پيروي ايدئولوژي خود وادارند تا تعداد
پيروانشان زياد شود. آنها اين كار را با نيت خوب انجام ميدهند و بر اين باورند
كه به بشريت خدمت ميكنند ولي اين كافي نيست. اتحاد، برادري، احترام براي يكديگر و
عدم ظلم لازم است. «چيزي كه براي خود دوست ميداريد براي ديگران نيز دوست بداريد»،
اين جملة كوتاه، پيام مركزي هر مذهبي ميباشد. همچنين به علتهاي گوناگون بودن
ايدئولوژيها و فقدان يك ايدئولوژي متحد كه براي همه قابل قبول باشد، هر گروه بر
اين باور است كه ايدئولوژي آنها آن حقيقت است و نسبت به حقايق ديگر داراي برتري ميباشد.
بدين شكل اين امر باعث برخوردها، جنگها «يعني جنگهاي مقدس» و بسياري از اعمال
غيرانساني ديگر كه بشريت در قرون گذشته شاهد آن بود و در عصر كنوني همچنان مشكل
اصلي بشريت است خواهد شد.
اگر اين گروههاي ايدئولوژيكي مختلف
كه هر كدام ادعا ميكنند صاحب نور و معنويت حقيقي هستند شروع به برخورد و كشتن
يكديگر كنند، در چنين شرايطي مسلماً اكثر مردم از هر چيز كه مربوط به مذهب بشود
دوري ميكنند. لذا يك كوشش بينالمللي مانند طرح «گفتگوي تمدنها» لازمه ايجاد صلح ميباشد. البته اين طرح فقط در
صورتي مثمرثمر خواهد بود كه هدف و نتيجة آن ايجاد يك ايدئولوژي متحد كه قابل پذيرش
عموم قرار گيرد باشد. در غير اين صورت بدون يك جهانبيني متحد بشريت به بنبستي
خواهد رسيد كه باعث از بين رفتن نسل بشر خواهد شد و با شرايط كنوني زمان آن زياد
دور نيست.
اين آينده نسل جوان است كه در خطر ميباشد.
نسلهاي پير كه در حال حاضر قدرت و نفوذ بر امور جهاني را دارد، زندگي خود را كردهاند
و براي اغلب آنها اهميتي ندارد كه آينده چه خواهد بود و نسبت به اين موضوع خيلي بيتفاوت
هستند. اين نسل جوان است كه ميتواند كاري انجام بدهد و بايد همين
الان وارد عمل شوند اگر ميخواهند به بقاي خود ادامه دهند.
ميتوان بهراحتي درك كرد اگر يك ديد كلي و مختصر بر
تاريخ بشريت بيندازيم بخصوص آن تاريخي كه شناخته و ضبط شده است. اگر ما با ديدي نزديكتر به تحولات تاريخ بشريت
بنگريم، مثلاً از عصر حجر تا امروز شتاب خاصي را در ارتباط با تحولات در همه عرصههاي
زندگي انسان مانند دانش، هنر، فرهنگ، اختراعات، نحوة زندگي كردن و غيره، مشاهده
خواهيم كرد.
اگر ما اين تحولات را نسبت به محور
زمان رسم كنيم، يك نمودار بدست خواهيم آورد كه ارتباط زيادي با افزايش جمعيت بشريت
كه در عصر كنوني آن را «انفجار جمعيت» ميناميم، خواهد داشت. نمودار زير افزايش
جمعيت جهان را (برحسب ميليارد) براي 2050 سال يعني با شروع تقويم مسيحيت تا سال
2000 (1379 هجري شمسي) نشان ميدهد و بر اساس اين دادهها براي 50 سال
بعد (تا سال 1429 هجري شمسي)
تخمين ارايه ميدهد (رجوع شود به منابع
3).

همانطور كه مشاهده ميكنيد در هزار
سال اول، اين افزايش تقريباً غيرقابل توجه است. بعد از آن براي پانصد سال (يعني از
هزارة ميلادي تا هزار و پانصد ميلادي) افزايش كمي وجود دارد، اما پانصد سال بعدي
(يعني از 1500 ميلادي تا 2000 ميلادي) تحولات قابل توجهي را نشان ميدهد. سرعت اين
شتاب بهطور شديدي افزايش مييابد. در تحولات زندگي بشريت تقريباً 500 سال پيش
همزمان است با كشف آمريكا، اختراع چاپ توسط گوتنبرگ و عقيدة انقلابآميز
كوپرنيكوس در ارتباط با منظومة شمسي يا عالم كه در آنجا خورشيد و نه كرةزمين بهعنوان
مركز قرار ميگرفت. سرعت اين شتاب توسط اختراع ماشينهاي بخار «مانند قطارهاي
بخار»، برق، تلفن و غيره افزايش يافت. اختراعات نقش عمدهاي در اين تحولات ايفا ميكردند.
ماشينهاي بخار مانند قطارها، كشتيهاي بخار، كاربردهاي صنعتي آن، اختراع برق،
تلفن، راديو، اتومبيل، هواپيما، تلويزيون، ديناميت و غيره و همچنين تحولات در
رشتههاي علمي در رياضيات، شيمي، فيزيك، پزشكي؛ شكافت اتم و پيامدهاي آن، اختراع
كامپيوتر و ظهور اينترنت و بسياري از اختراعات و تحولات ديگر در همة
عرصةهاي زندگي انسان ، جهان، جهانبيني و روش زندگي را عوض كرد. هر
كسي كه مقداري دانش ابتدايي از تاريخ دارد با مقايسه كردن 500 سال پيش با 200 سال
پيش، 100سال پيش، 50 سال پيش، 20 سال پيش و امروز بايد آگاه شود از سرعت فوقالعادة
اين شتاب كه جهان ما را تغيير داد. مهم اين است كه درك شود اين تحولات دقيقاً با
انفجار جمعيت همبستگي نشان ميدهد و اينكه اين شتاب بهطور ثابتقدم در سرعت خود
افزايش مييابد. اين سرعت بهزودي به يك حد خاصي خواهد رسيد كه آنرا «نقطة صفر»
مينامم يا بنبست. از آنجايي كه با انفجار جمعيت همبستگي نشان ميدهد ما ميتوانيم
افزايش جمعيت را بهعنوان يك مرجع رجوع قرار بدهيم. طبق رابطة موازات كه در اصل
موازات عنوان گشت اين نوع
استنتاج امکانپذير مي باشد. کره زمين مي تواند تا يک حد خاصي با اين انفجار جمعيت
کنار بيايد. اين حد معين شده است توسط محيط زيست و تهيه غذا و آب. هم اكنون ما كمبود
غذا، آب، نيرو، اشتغال و غيره داريم.
بشريت به يك حد خاصي رسيده و اگر روش زندگي خود را
تغيير ندهد آيندهاي در كار نخواهد بود. البته طبق كاربرد علمي اصل موازات ما ميتوانيم
زمان وقوع اين حد معين را پيشبيني كنيم كه شامل همه تحولاتي است كه مربوط به اين رويدادها
هستند. اما كافي است اين را بدانيم كه همة اين تحولات 10 تا 30 سال ديگر در حداكثر
روي خواهند داد اگر زودتر نباشد.
در ارتباط با اين موضوع كه بشريت به
زودي به يك حد و مرحلة معيني خواهد رسيد ذكر اين نكته قابل
توجه است كه تمدن باستاني مايا Maya)) كه
در آمريكاي جنوبي ميزيستند در علم نجوم و تقويمنگاري بسيار پيشرفته بودند. طبق
تقويم باستاني آنها، تاريخ پايان جهان ذكر ميشود (به منابع
شماره 1 مراجعه شود). دانشمندان و Anthropologistها (انسان
شناسها) كه كتيبهها را در معابد آنها بررسي كردند و تاريخ فوق را به بيستويكم
ماه دسامبر 2012 ميلادي ترجمه كردند. ولي طبق نظر بوميهاي مايا و كاهنان آنها
كه تخصص در تعبير و تفسير اين تقويمها دارند تاريخ فوقالذكر به معني پايان جهان
نيست بلكه به معني مهمترين نقطة عطف در تاريخ بشريت است. طبق گفتههاي آنها،
وضعيت بشريت كه در حال حاضر پر از ظلم و ستم و ناداني است، تبديل به صلح و عدالت و
دانشي واقعي ميگردد. طبق اين تقويم باستاني از سال 1987 ميلادي تا 2012 ميلادي
جهان در دوران انتقال خواهد بود كه همراه است با تغييرات عظيم، نابودي محيط زيست، هرج و مرج اجتماعي، جنگها
و حوادث غيرمترقبه مانند زمينلرزهها و غيره. در هر صورت، تا سال 2012 بشريت شاهد
دشواریهاي زيادي خواهد بود. از لحاظ نجومي در تاريخ فوقالذكر (21/12/2012)
براي اولين بار بعد از 26000 سال، طلوع خورشيد مقارن با تقاطع صفحة كهكشان و صفحة ecliptic (مدار زمين) خواهد بود. نكتة مهم در مورد تقويم ماياها، تاريخ
دقيق فوقالذكر نيست. نكتة مهم اين است كه اين تمدن طبق تقويم باستاني خود به
تاريخي اشاره ميكند (با دقت چند سال بيشتر يا كمتر) كه با تحقيقات ما از ديدگاه
اصل موازات مطابقت خوبي دارد. طبق اصل موازات چنين پيشبينيها ميتوانند از لحاظ
نظري بسيار دقيق باشند و هيچ خرافاتي در كار نباشد.
بسياري از عرفا، روحانيون و مذاهب
ديگر انديشههاي مشابهاي دارند. بهعنوان مثال در كتابهاي معتبر شيعهها (مانند كتاب غيبتنعماني) اطلاعات مشابهاي با حتي جزئيات بيشتر ديده ميشود. همة
آنها اعتقاد به دوراني دارند كه آن را قبلاً به عنوان نقطه صفر تعريف كردم و بعد
از آن نقطه، بشريت وارد يك دوران جديدي ميشود كه تا به حال نبوده و خيليها آنرا به عنوان
«دوران طلايي» ميشناسند. ولي قبل از آن، بشريت بايد دشواري ها و رنجهاي
شديدي تحمل كند. ما در حال حاضر در دوران انتقال هستيم كه حساسترين و مهمترين
دوران در تاريخ بشريت بهحساب ميآيد. اگر انسان بتواند جهانبيني اصل موازات را
بهطور عميق درك كند اين دشواريها اثري بر او نخواهد گذاشت و
قابل تحمل خواهد بود.
در ارتباط با اين حد معين ذكر شده نيز
جالب ميباشد كه به اين نكته اشاره شود كه طبق اصل موازات ما ميتوانيم با استفاده
از هر پديدة ديگر به عنوان يك مرجع رجوع به اين حد معين استنتاج كنيم و پي ببريم.
اينجا ميتوانيم به عنوان مثال از «پديدة» Voyager I به عنوان مرجع استفاده كنيم. Voyager I يك سفينة مصنوعي ساخت بشر است كه براي اكتشافات در منظومة شمسي در
سال 1975 ميلادي (1354) به فضا پرتاب شد. اين سفينه در اواخر 2003 ميلادي به حد
بيروني منظومه شمسي رسيد يا بهتر بگوييم آن حدي كه خورشيد نفوذ دارد. اين سفينه به
حد نهايي توانايي خود رسيد و ديگر نميتواند دادههاي مفيد به زمين پس
بفرستد. نكتة مهم اينجا، آن است كه با اين سفينه بشريت براي اولين بار در تاريخ
خود قادر بود بطور فيزيکي به اين حد وارد فضا شود و دادهها را دريافت كند. اما اين اكنون
به حد نهايي خود رسيد. البته اين سفينه به سفر خود در فضا ادامه خواهد داد اما
مانند يك شيء مرده يا غيرقابل استفاده. نزديكترين همسايه به منظومة شمسي ما ستارة
آلفا سينتوري (Alpha Centauri) ميباشد كه به حدي دور است (حدود 4.3 سال
نوري) كه اين يكي از رؤياهاي بشريت است كه به آنجا برسد. ولي در حال حاظر اين حد
نهايي كوشش بشريت جهت دسترسي به فضا بود. طبق رابطة موازات اين حد مصادف است با حد
معين فوقالذكر بشريت. به اين نحوي كه بشريت پيش مي رود مطمئناً خودش را از
بين خواهد برد. تمام مشكل ما يك مشكل جهانبيني است. فقط يك جهانبيني متحد كه
مورد قبول همه باشد ميتواند از اين نابودي اجتنابناپذير جلوگيري كند. پيام و
ايدئولوژي اصل موازات ميتواند چنين جهانبيني را ارايه دهد و يك انسان جديد بوجود
آورد. با توجه به روندهاي جهاني مانند
انفجار جمعيت، شتاب خيلي بالا در تغيير محيط زيست، ايدز، نياز به نفت و انرژي
و
غيره شرايط جهان امروزي را ميتوان مقايسه كرد با يك خانوادهاي
كه در خانه خود نشسته و با اختلافهاي كوچك و فعاليتهاي كوچك سرگرم هستند غافل از
اينكه سقف خانه جدا شده و هر لحظه آنها را زير خود له خواهد كرد.
*** پايان مقدمه ***
نتيجه و هدف نهايي اين ايدئولوژي و
پيام آن كه بايد منتقل شود ما آن را همين اكنون در آغاز اين مقاله ذكر ميكنيم. بعد
از آن قدم به قدم توضيح منطقي آن را ارايه خواهيم داد.
بهطور كلي بشريت لذت و شادي را به
رنج و درد ترجيح ميدهد. همة فعاليتهاي بشر اين هدف را دارند كه لذت و شادي را
بيشتر نسبت به رنج و درد بدست آورند. اما در همين آغاز بگذاريد يك نكته را خيلي
روشن كنيم. تجربة شادي و لذت بيشتر نسبت به ضد خود يعني رنج و درد يك امر غيرممكن
است؛ زيرا طبيعت، يا بهتر بگوييم «عدالت طبيعت» باعث ميشود كه هر دو تجربه به
اندازة مساوي تجربه شود. چه يك پادشاه باشيد يا يك نيازمند و مسكين، چه در «بهشت»
باشيد چه در «جهنم». اين عدالت طبيعت به حدي كامل است كه امكان ندارد يكي از اين
دو حالت را بيشتر نسبت به ديگري تجربه شود.
شادي و لذت تجربه ميشوند جهت برقرار
كردن تعادل نسبت به دقيقاً همان مقدار رنج و درد كه تجربه شده. اين قانون طبيعت
است جهت برقرار كردن حالت تعادل. به عبارت ديگري اگر شما به عنوان مثال سيدرصد
شادي تجربه كرديد «اگرچه معياري وجود ندارد كه چه چيز به عنوان سيدرصد شادي تعيين
ميگردد، ولي در هر صورت اين مثال منظور خود را ميرساند.» سپس شما مجبور خواهيد
بود كه سيدرصد از ضد آن يعني رنج و درد را تجربه كنيد. جهت برقرار
كردن اين تعادل مثال سادة زير اين نكته را روشنتر خواهد كرد: مردي براي چند سال
كار ميكند جهت پسانداز كردن پول براي خريد يك اتومبيل كه خيلي دوست دارد. روزي
كه او اين اتومبيل را بدست ميآورد و بنابراين آرزوي او برآورده ميشود، او يك
مقدار معيني از رضايت و شادي تجربه خواهد كرد. حال تصور شود كه روز بعد اين
اتومبيل به سرقت ميرود و ناپديد ميشود. نتيجة آن، اين خواهد بود كه او درد و رنج
تجربه ميكند دقيقاً نسبت به همان مقدار شادي و لذت كه يك روز قبل هنگام برآورده
شدن آرزوي او تجربه ميكرد. بهعبارتي ديگر مقدار دلبستگي كه ما به يك شيء خاص ميدهيم
هنگام از دست دادن آن دقيقاً به همان اندازه تبديل به رنج و درد ميشود.
گدا به پادشاه نگاه ميكند و فكر ميكند
كه پادشاه نسبت به او شادي و خوشبختي بيشتري تجربه ميكند و همچنين پادشاه به فقير
نگاه ميكند و فكر ميكند كه او رنج و درد بيشتري نسبت به خودش تجربه ميكند. اين
صرفاً يك وهم است كه ريشه آن در تربيت ما نهفته است. درك مطالب فوقالذكر شما را
به يك موجود جديدي تبديل خواهد كرد و به شما آرامش واقعي دروني خواد داد.
اين تصور كه ما ميتوانيم شادي و لذت
را نسبت به ضد خود يعني رنج و درد بيشتر بدست آوريم علت اصلي جنگها، ظلم، قتل،
سرقت و غيره ميباشد. بهطور خلاصه هر نوع فعاليت ناپسند كه شما دوست نداريد براي
خودتان اتفاق بيفتد. اين وهم همچنين علت بسياري از فعاليتهاي بيهودهاي است كه
بشريت سرگرم آن ميباشد و باعث نابودي آن ميشود اگر طرز زندگي كردن و فكر كردن
خود را عوض نكند. در ارتباط با اين موضوع مثال زير مناسب ميباشد:
مردي زمين را با كوشش و عرق زيادي ميكند
به اميد اينكه به آب برسد. ولي اگر او از همان اول با يقين ميدانست كه زير آن
خاك آبي وجود ندارد حتماً از كندن زمين اجتناب ميكرد. اميد از ناداني نشأت ميگيرد.
اگر ما دربارة چيزي صددرصد يقين داريم در اين صورت لغت «اميد» مفهوم زيادي نخواهد
داشت. اميد فقط وقتي معنيدار خواهد شد كه ما در مورد چيزي يقين نداريم. در مثال
فوق، كوشش جهت كندن زمين تشبيه ميشود به كوشش يك مردي جهت بدست آوردن لذتهاي
زندگي. آب تشبيه ميشود به لذتهاي زندگي. دانستن با يقين كه زير زمين آبي وجود
ندارد تشبيه ميشود به درك اينكه لذت و درد به اندازه مساوي تجربه خواهند شد.
اجتناب كردن از كندن زمين تشبيه ميشود به اجتناب كردن از فعاليتهاي بيهوده كه با
اين اميد انجام ميشوند كه لذت را بيشتر نسبت به درد و رنج بدست بياوريم. منظور از
فعاليتهاي بيهوده بعداً روشنتر خواهند شد.
ما سعي خواهيم كرد كه جنبه
ايدئولوژيكي اصل موازات را تا حد ممكن ساده و منطقي ارايه دهيم. اين ايدئولوژي يك
نوع از «يكتاگرايي» است (
monismمونيزم ) در مقابل دوگانهگرايي (dualism دواليزم ). يك اصطلاح مناسبي وجود ندارد كه مفهوم واقعي اين
ايدئولوژي را بيان كند و اصطلاح يكتاگرايي شايد از همه نزديكتر باشد به مفهوم اصلي
و مناسبتر است كه آن را به عنوان نويكتاگرايي نامگذاري كنيم. از ديدگاه اين
ايدئولوژي مفهومهاي كنوني يكتاگرايي يا دوگانهگرايي خودبخود تغيير خواهند يافت و
از يك ديدگاه جديد به آنها نگاه خواهيم كرد. اينجا ما عمدتاً مطالبي را مورد بحث
قرار ميدهيم كه به عنوان بديهيات شناخته هستند كه از دوران بچگي و سپس در مدارس
و دانشگاهها به ما آموختهاند. از آنجايي كه ما اين بديهيات را بهعنوان عقل
سليم و واقعيت پذيرفتهايم ما تمام طرز فكر كردن و نتيجهگيريهاي خود را بر اين
به اصطلاح بديهيات بنا ميكنيم. بدون اينكه هيچ وقت اعتبار آنها را زير سؤال
ببريم يا آنها را دقيقتر مورد بررسي قرار دهيم. هدف مركزي اين مقاله اين خواهد
بود كه بهطور منطقي ثابت كنيم كه مثبت مساوي با منفي است و اينكه دوگانگي ظاهري
آنها در واقعيت وجود ندارد. با اثبات اين عبارت به ظاهر ضد و نقيض ما نتيجههايي
بدست خواهيم آورد كه از اهميت و پيامدهاي فوقالعادهاي برخوردار هستند.
با ارايه اين نظريه، ما در شرايطي
قرار ميگيريم كه مشابه شرايطي است كه كپرنيك در آن قرار گرفته بود. او سعي كرده
بود اين واقعيت ساده را بيان كند كه كرة زمين، مركز مسطح شكل عالم نيست بلكه فقط
سيارهاي است كه دور خورشيد ميچرخد. نظرية وي با اعتقادهاي عميق مردم آن روزگار
«حدود 500 سال پيش» مغايرت تام داشت. همانطور كه ميدانيم
علت اين تصور نادرست تنها موضوع نسبي ديدگاه ناظر (واقع در روي کره زمين) بود. من بر
آن هستم كه اين نكته را تأكيد كنم كه كپرنيك از قوة تصور فضايي خود استفاده كرد و
موضع نقطة ديدگاه خود را به چنين مكاني در فضا برد و از آنجا بود كه توانست
مشهودات نجومي آن زمان را توضيح دهد و نظرية خود را ارايه نمايد. درك عميقتري از پديدههاي جهان توسط
قوة تصورات و سادگي در تجزيه و تحليل حاصل گرديد. در تجزيه و
تحليل خود ما از همين استفاده خواهيم کرد.
ما بحث خود را آغاز ميكنيم با يك ديد
خلاصه از بنياد رياضي ما و اين را با روش خيلي سادهاي انجام خواهيم داد طوري كه
اغلب مردم بتوانند آنرا درك كنند. به علت اينكه رياضيات نفوذ عميقي بر تكنولوژي
ما، علوم، تعليم و تربيت، فكر و استنتاج دارد. لذا اين يك نقطة مناسبي براي آغاز
ميباشد. در بخش بعدي ما اينرا بهطور خيلي خلاصه و فشرده مورد بحث قرار خواهيم
داد. در بخشي كه بعد از آن ميآيد ما آنرا با جزئيات بيشتر و زبان سادهتر توضيح
خواهيم داد.
بنياد علوم جديد مبتني است بر رياضيات
كه ظاهراً يك بنياد محكمي ميباشد. ولي همانطور كه بعداً خواهيم ديد اين بنياد
بسيار ضعيف و متزلزل ميباشد؛ زيرا مبتني بر يك واقعيتي است كه نسبي ميباشد و هيچ
ارتباطي با واقعيت حقيقي هستي ندارد. هدف ما درك واقعيت حقيقي ميباشد. به علت اينكه
تعريف دوباره و ساده بنياد رياضي ما از چنين اهميت و پيامدهاي مهمي برخوردار ميباشد.
لذا يك اسم مجزا بر روي آن گذاشتيم كه آنرا «نظريه سكون يا نسبت نسبي» ميناميم.
در اين نظرية سكون ما بنياد رياضي خود را دقيقتر بررسي ميكنيم و ضعف و وهم اين
بنياد به ظاهر نيرومند را نشان ميدهيم و بعداً آنرا دوباره از ديدگاه نظرية سكون
تعريف ميكنيم. بعد از آن ما مطالبي را مورد بحث قرار خواهيم داد كه به ما كمك
خواهند كرد درك عميقتر از اين ايدئولوژي جديد را بدست آوريم. در واقعيت، نظرية
سكون بنياد علمي و منطقي اين ايدئولوژي ميباشد. همانطور كه دوگانگي مثبت و منفي
مهمترين عوامل در بنياد رياضي و ايدئولوژيهاي امروزي ميباشد به همان نحو اين دو
عامل مهمترين عوامل در نظريه و ايدئولوژي فوقالذكر ميباشد.
(Equilibrium Theory or Relative Relativity)
بنياد
رياضي ما
(توضيح فشرده
و مختصر)
از آنجايي كه ما ميتوانيم بخاطر وجود
طرفداران و مخالفان نسبت به پاية رياضيات قضاوت كنيم (يعني آن گروه از رياضيداناني
كه ادعا دارند رياضيات يك بازي بيمعني با سمبلهاي بيمعني است تا آنهائيكه ضد اين ادعا را دارند ]مراجعه كنيد به دايرهالمعارف بريتانيكا، پاية رياضيات( [
رياضيات هيچ پايه و اساس مشخصي ندارد.
اكنون با تعريف زير ما اختلاف فوقالذكر
را برطرف ميكنيم و نشان ميدهيم كه ضد و نقيضها «پارادوكس» در «واقعيت» وجود
ندارند و وجود آنها تنها بخاطر درك فيزيكي نسبي محدود ما از محيط ميباشد. اين
تعريف به عنوان پايه قرار خواهد گرفت جهت بناكردن اصل موازات.
براي تعريف بنياد رياضيات از يك
ديدگاه صحيح ما بايد موضوع را از عميقترين ريشة آن تجزيه و تحليل كنيم. عميقترين
ريشه يا بنياد آن در تعريف عدد «1» در مقابل ضد آن يعني «صفر» يعني «هيچ» نهفته
است. بر اساس دوگانگي اين مقدارهاي دودوئي صفر و يك ما كل ساختار رياضيات را بنا
ميكنيم كه در واقع همان اصل است كه يك كامپيوتر با آن كار ميكند يا ذهن ما
استفاده ميكند جهت تجزيه و تحليل ادراك فيزيكي محيط و اين تنها فقط با تصميم
گرفتن بين دوگانگي «بله» يا «خير».
اكنون اگر ما يك نگاه دقيقتر به
مفهوم عدد يك بيندازيم ما مجبور ميشويم كه به رياضيات از يك ديدگاه جديد نگاه
كنيم.
به علت قابل تقسيم بودن ماده اين ذرة
غيرقابل تقسيم نهايي كه بر روي آن ميتوانستيم وجود عدد يک را بنا كنيم در هيچ جاي
طبيعت قابل پيدايش نيست و نتيجة ما به وجود آن تنها بخاطر ادراك
فيزيكي نسبي ما ميباشد. اين صرفاً يك چيزي است كه ذهن ما آنرا بوجود آورده جهت
توضيح دادن و توجيه كردن پديدههاي جهان. بنابراين ما
بايد كل هستي را بهعنوان يك در نظر بگيريم كه اين بدان معني است كه آن را بايد به
عنوان «بينهايت» تعريف كنيم كه در نتيجه مساوي با «صفر» ميشود، يعني يك مساوي
است با بينهايت يعني صفر. اين اظهار كه بينهايت مساوي با صفر است يك ضرورت فكري
است و با وجود اينكه اين يك قانون رياضي ميباشد، از همه كمتر درك شده است و
بزرگترين پيامدها را دارد. در بخش بعدي با جزييات بيشتر توضيح خواهيم داد. حال كه
بينهايت مساوي با صفر ميباشد لذا عدد يك مساوي با صفر ميشود.
1 = ∞
= 0
يعني
1
= 0
درك اين مطلب نهفته است در درك مفهوم
«بينهايت» (قابل فهم ترين لغت موجود) كه هرچه بيشتر در مورد مفهوم الهامبخش آن بينديشيم
بيشتر درك ميكنيم اختلافهاي اصلي در ارتباط با بنياد رياضيات در ارتباط با همان
مفهوم بينهايت ميباشد. اين به ظاهر اظهار ضد و نقيض «صفر مساوي با يك» بدان
اشاره ميكند كه عدد يك حق مساوي دارد ادعا كند كه صفر باشد. به عبارتي ديگر هر
اظهاري فقط موقعي حقيقي ميشود كه همراه باشد با نهي آن. لذا نهي عبارت فوق به
همان اندازه حقيقي ميباشد يعني يك مساوي نيست با صفر.
1
≠ 0
حال به علت اينكه اين عبارت به همان
اندازه حقيقي ميباشد ما ميتوانيم دوگانگي مثبت و منفي يعني صفر و يك دودوئي را به
عنوان پايه قرار دهيم جهت بناكردن اصل موازات. ولي بايد هميشه آگاه باشيم كه نهي
آن به همان اندازه حقيقي ميباشد.
اين آگاهي محور اصلي اين ايدئولوژي ميباشد.
]و حال توضيحي مفصل از آنچه بيان شد
[
يك نكته بسيار مهم كه بايد در نظر
داشت اين است كه در هر نوع تجزيه و تحليل ريشة تمام عوامل مربوطه را ميتوان
سرانجام به دو عامل تقسيم كرد و اين دو عامل را ميتوان به عنوان عامل مثبت و عامل
منفي تلقي نمود. بر اساس همين واقعيت است كه تمام محاسبههاي رياضي را ميتوان فقط
با دو عدد يا عامل انجام داد، مانند روش محاسباتي يك كامپيوتر ـ يعني عدد صفر و
عدد يك «سيستم اعداد دو دوئي» اين دو عدد همان عامل مثبت و عامل منفي هستند. بنياد
دانش رياضيات بر همين اعداد صفر و يك استوار است، از اينرو همة تجزيه و تحليلها
بايد بر اساس مفاهيم اعداد مذكور انجام بپذيرد.
اينك ميخواهيم مفهوم عدد يك را بررسي
كنيم. عدد يك چيست؟ جواب مسأله را بايد از طبيعت خواست. ما در طبيعت ميتوانيم
مثلاً يك عدد سيب داشته باشيم با يك ساختمان، يا يك اتم، يا يك كهكشان و غيره.
آنچه كه ما يك ميناميم در واقع مجموعهاي از يكها يا ذرات بي نهايت است.
بههمين علت اين عدد يك تا بينهايت
قابل تقسيم بوده، فقط تعداد اعداد صفر بعد از مميز اعشاري بيشتر ميشود. به عبارت
ديگر ما با تقسيم كردن عدد يك هرگز به نقطة صفر يعني «هيچ» نميرسيم، همانطور كه
هرگز نميتوانيم به بزرگترين يا كوچكترين عدد دسترسي داشته باشيم.
سمت انقباض - ∞ to ... , 3 , 2 , 1 , 0 , 1
, 2 , 3 , ... to ∞
سمت انبساط
+
اگر يك سيب را تقسيم كنيم و عمل تقسيم اين سيب دائماً
انجام شود به قطعاتي ميرسيم كه ملكولها و اتمها و كواركها و غيره ناميده ميشوند.
در اينجا نقطة مهم اين است كه اين قطعات را ميتوان بهطور فرضي تا بينهايت تقسيم
كرد. از اينرو ما «كوچكترين ذره» يا «ذرة غيرقابل تقسيم» نداريم، زيرا هميشه
قسمتي باقي خواهد ماند. اين نوع عبارتها شايد براي فيزيك تجربي مفيد باشد، يا براي
كساني كه فقط به نتايجي اعتقاد دارند كه بهطور تجربي قابل سنجش هستند. اما از
ديدگاه نظري، كوشش براي يافتن «كوچكترين ذره» قياساً مانند كوشش كسي است كه بخواهد
به خط افق برسد، يعني هر قدر كه سعي كند به خط افق نزديك شود به همان نسبت خط افق
از او دور ميشود.
با توجه به ملاحظات فوق ما ميبايست
عدد يك را به عنوان يك مجموعه از ذرهها يا يكهاي بينهايت تعريف كنيم. لذا تعريف
عدد يك بايد به قرار زير باشد.
∞
1 = ∑ 1n = ∞
= 0
n=1
و اين
بدان اشاره ميكند كه (1 = 0) = ( ∞ = 0) = ( + = - )
و اين به
نوبة خود به اظهار ظاهراً ضد و نقيض زير اشاره ميكند.
(A=B) =
(A<B) = (A>B)
يعني (A
بزرگتر است از B) و اين مساوي است به (A كوچكتر است از B) و
اين برابر است با (A مساوي است با B).
طبق تساويهاي فوق ميبينيم كه عدد يك
همان عدد صفر است ؛ زيرا عدد يك به عنوان بينهايت تعريف شد. حال كه عدد
يك مساوي با صفر شد لذا «مثبت» مساوي با «منفي» ميشود. تعريف فوق كانون نظريه سكون بوده و در بخش بعدي
به زباني روشنتر توضيح داده ميشود طوري كه براي اغلب مردم
قابل درك باشد.
اگرچه اظهار «بينهايت مساوي با صفر است»
يكي از قوانين رياضيات ميباشد ولي خيليها منطق ظريف آن را بدرستي درك نميكنند.
درواقع اين يك مطلب بسيار مهمي است كه ميتوان با يك تشبيه نسبتاً ساده درك كرد.
بهعنوان مثال تصور كنيد كه شما در كل عالم تنها شيء هستيد و
غير از شما هيچ چيز ديگر در اين عالم وجود ندارد. در اين حالت ميتوانيد ادعا كنيد
كه بزرگترين شيء هستيد يا هم ميتوانيد ادعا كنيد كه كوچكترين شيء هستيد. هر دو
ادعا بهطور مساوي حقيقي خواهند بود ؛
زيرا هيچ شيء ديگري غير از شما وجود ندارد
كه بتوان با آن مقايسه يا اندازهگيري كرد. شما ميتوانيد ادعا كنيد كه زيباترين
فرد يا زشتترين فرد هستيد و هر دو اظهار به يك اندازه حقيقي خواهند بود. بهعبارت
ديگر، شما ميتوانيد هر اظهاري همراه با ضد آن اظهار كنيد و هر دو اظهار حق مساوي
براي حقيقي بودن خواهند داشت. با بينهايت به همين صورت است. از آنجايي كه بينهايت
نياز به همه چيز دارد لذا هيچ چيز ديگري نميتواند در كنار بينهايت وجود داشته
باشد. در اين حالت، بينهايت ميتواند ادعا كند كه همه چيز باشد و هم ميتواند
ادعا كند كه هيچ چيز (يعني صفر) باشد؛ زيرا غير از بينهايت چيز ديگري وجود ندارد
كه بتوان با آن مقايسه يا اندازهگيري كرد.
حال اگر تعريف فوق مورد قبول واقع
شود، در اين صورت ما نتايجي بدست خواهيم آورد كه پارادكس يا ضد و نقيض به نظر ميرسند؛
زيرا طرز روند فكر و استدلال ما، به علت آموزش نادرست، به اين نوع استدلالها عادت
ندارد. بهعنوان مثال، شئي كه به نظر ما دو برابر بزرگتر نسبت به يك شيء ديگري است
(مثلاً يك خطكش دو متري در كنار يك خطكش يك متري) در حقيقت مساوي هستند؛ زيرا هر
كدام، حق مساوي براي ادعاي بزرگتر بودن دارند.
توضيحات
بيشتر براي درك بهتر از مطالب فوق
بر اساس اين تصور، مثلاً اگر ما جسم
خود را بهطور دائم كوچك و كوچكتر سازيم، به آن اندازه كوچك كه فرضاً بتوانيم داخل
يك خطكش شويم و بر روي يكي از اتمهاي آن بايستيم، درخواهيم يافت كه اين اتم نسبت
به كوچكي ما بسيار بزرگ خواهد بود، مانند بزرگي كرة زمين نسبت به انسان؛ و از آنجايي
كه ما دائماً كوچكتر ميشويم، بزرگي اين اتم براي ما بسيار بزرگ جلوه ميكند، همانگونه
كه يك كهكشان در نظر انسان بسيار بزرگ و عظيم جلوه ميكند و قس عليهذا؛ چرا كه حدي
براي كوچكتر شدن وجود ندارد. به عبارت ديگر، آن چيز كه ما به عنوان «كوچكترين ذره»
ميپنداريم در حقيقت ظرفيت آن را خواهد داشت كه بتواند در خودش، فضاء و زمان بينهايت
را جا بدهد. به علت اينكه ما با بينهايت سر و كار داريم، ادعاي بزرگتر يا بلندتر
بودن يك خطكش سه متري نسبت به يك خطكش نيممتري، مفهوم واقعي نخواهد داشت. درك
اين موضوع تنها به موضع ديدگاه ناظر، يا بهعبارتي به اندازة «بزرگي» و «كوچكي»
ناظر وابسته است؛ زيرا در هر ذرهاي، بينهايت مكان وجود دارد و از اين بينهايت
مكانها است كه ناظر ميتواند دنياي پيرامون خود را مشاهده كند.
اينك ميتوانيم مثلاً فرض كنيم كه
آدمكهاي غيبي بر روي چنين ذره «كوچك» در خطكش ما زندگي ميكنند و شروع به بررسي
محيط خود مينمايند، مانند ما انسانها بر روي زمين. ديدگاه اين ناظرين كوچك را به
تصور درآوريد. اخترشناسان آنان در شرايطي قرار ميگيرند كه مانند شرايط اخترشناسان
امروزي ما بر روي كره زمين است، يعني هميشه، اشياء سماوي جديدتر و بزرگتر و فواصل
دورتر را كشف ميكنند. به همين نحو، فيزيكدانان هستهاي آنان با شرايطي روبهرو
ميشوند كه مانند شرايط فيزيكدانان هستهاي امروزي ما بر روي زمين است، يعني
هميشه ذرات جديدتر و كوچكتر را كشف ميكنند. اندازهگيري طول زمان به همين منوال
است. مثلاً اندازه طول زمان كه ما انسانها در روي زمين آن را به اندازة يك ثانيه
تجربه ميكنيم، همين يك ثانية ما براي اين ناظرين كوچك، يك طول زمان بسيار عظيمي
است كه مثلاً به اندازه هزار تريليون سال تجربه ميشود.
اكنون به همانگونه كه تصور كرديم
كوچكتر ميشويم، ما ميتوانيم برعكس تصور كنيم كه بزرگتر و بزرگتر ميشويم. حدي
براي بزرگتر شدن وجود ندارد. آنگاه به اندازهاي ميتوانيم بزرگ شويم كه مثلاً در
قياس، منظومة عالم كنوني ما فقط يكي از «كوچكترين» ذرات يكي از اشياء غولپيكر
ديگر خواهم بود. و قس عليهذا. اندازهگيريهاي طول زمان به همين صورت خواهد بود.
مثلاً اندازه طول زمان كه ما انسانها به اندازة هزار تريليون سال ميشناسيم براي
آن ناظرين غولپيكر فقط به اندازة يك ثانيه تجربه ميشود.
با توجه به مثال فوق ميتوانيم اينطور
نتيجهگيري كنيم كه ديدگاه ما از عالم شناختة كنوني يك ديد دروني از يك «ابر ذرهاي»
است كه شايد يك ذره خاك ديگري باشد. جهان كوچك (micro cosmos) تصويري از جهان بزرگ (macro cosmos) است. همانطور كه در اين «جهان بزرگ»، بينهايت خورشيدها، كهكشانها،
سياهچالها و غيره وجود دارند، به همين نحو در «جهان كوچك»، (مثلاً يك ذره خاك)
خورشيدها، كهكشانها و اشياء بينهايت وجود دارند. يك نتيجه گيري
ديگري كه ما مي توانيم از اين واقعيت كه كو چكترين ذره قابل تقسيم در جهان هستي
وجود ندارد اينست كه ماده تا بينهايت قابل فشرده سازي مي باشد و بنابراين اين جهان
هستي بينهايت ما از لحاظ نظري داراي اين ظرفيت مي باشد كه بطور بينهايت فشرده سازي
شود. به عبارت ديگر اين داراي ظرفيتي است كه تا يك ذره ميكروسكوپي و حتي بيشتر
فشرده سازي شود. براي درك بهتر اين مطلب به ضميمه A1 مراجعه كنيد.
انبساط و انقباض محدوديتي ندارند و هر
دو طرف بينهايت هستند، يعني نه آغازي دارند و نه پاياني. حال كه فضاي كافي براي انبساط
و انقباض بينهايت وجود دارد، بنابراين صحبت دربارة «بزرگ و كوچك» و مفهومهاي
مرتبط ديگر مانند «دور و نزديك»، «سريع و آهسته»، «قوي و ضعيف» و غيره
به عنوان بديهيات هيچ مفهوم واقعي ندارند و در اصل مساوي و فاقد ضديت ميباشند.
براي اينكه مفهوم «مساوي» به خوبي درك شود، ادعاي اين سه نفر زير را در نظر ميگيريم.
نفر اول: اندازة واقعي خورشيد نسبت به اندازة واقعي يك
سيب بزرگتر است (يعني A>B).
نفر دوم: اندازة واقعي خورشيد نسبت به اندازة واقعي يك
سيب كوچكتر است (يعني A<B).
نفر سوم: اندازة واقعي خورشيد نسبت به اندازة واقعي يك
سيب مساوي است (يعني A=B).
معمولاً هر كس يقين دارد كه طبق عقل
سليم، نفر اول حقيقت را بيان ميكند و بنابراين حق با اوست. ولي در حقيقت ادعاي هر
سه نفر درست است و به يك اندازه داراي حق مساوي هستند. به عبارت ديگر، مثبت مساوي
با منفي است. چنين است معني و پيآمدهاي عبارت (- = +).
اگر ما تعريف و عبارت متعارف 1+1=2 را
قبول كنيم در اين صورت بايد كل رياضيات متعارف را بهطور اجباري قبول كنيم. از
آنجايكه ما اصل پايهاي را قبول كردهايم لذا بايد همة عبارتهاي ديگر رياضيات را
بهعنوان نتيجههاي اجباري نيز قبول كنيم. البته ممكن است در مرحلة اول، عبارتها
و فرمولهاي پيچيدة رياضيات را درست درك نكنيم ولي به علت اينكه
اصل اوليه را قبول كردهايم ميتوانيم قدم به قدم عبارتهاي پيچيدهتر را درك و
قبول كنيم. اگر همين چند عبارت يا اصلهاي معدود در حكم بديهيات پذيرفته شوند،
ديگر عبارتهاي اين علم، صحت خود را به حكم منطق و جبر تحميل خواهد كرد و غير قابل
انكار ميشوند. در مورد نظرية سكون به همين صورت است. اگر ما عبارت 1=0 را
قبول كنيم، به نتايجي ميرسيم كه در مرحلة اول درك آنها مشكل است و ضد و نقيض به
نظر ميرسند. ولي چون ما اصل پايهاي 1=0 را قبول كردهايم لذا قدم به قدم ميتوانيم بسياري از مفهومها كه
در حال حاضر بيمعني و ضد و نقيض به نظر ميرسند بهطور واضح و منطقي درك كنيم.
اگر بتوانيم اصول سهگانة اصل موازات را بهطور عميق درك كنيم و بفهميم كه نظم و
هارموني عالم وجود هستي به حدي كامل و دقيق است كه جايي براي تصادف وجود ندارد،
بسياري از سؤالات بهراحتي قابل درك ميشوند.
طبق اصل موازات و نظريه سكون، مثلاً
سنگي كه به طرف يك شيشه پرتاب ميشود و در اثر برخورد با شيشه، شيشه ميشكند، علت
شكستن اين شيشه هيچ ربطي با برخورد سنگ به شيشه ندارد؛ زيرا اين حادثه در قياس با
يك محور زماني ميبايست در آن سال، ماه، روز، ساعت، ثانيه و واحدهاي كوچكتر از
ثانيه رخ دهد. يعني همان سنگ با تمام ويژگيهايش ميبايست در زمان مشخصي، از يك
مكان مشخصي و با يك مسير مشخصي پرتاب شود و آن شيشه ميبايست، با تمام ويژگيهايش
در يك زمان مشخص به شكلها و تكههاي مشخصي شكسته شود. از آنجايي كه پرتاب سنگ
نسبت به محور زمان اول صورت گرفت، ما انسانها ميپنداريم كه پرتاب سنگ، علت شكستن
شيشه است. ولي طبق نظريه سكون كه ميگويد «مثبت با منفي مساوي است»، مسير زمان با
مسير معكوس زمان مساوي است، و از اين لحاظ ميتوانيم بگوييم كه علت و معلول دقيقاً
برعكس است، يعني شكستن شيشه، علت پرتاب سنگ بود و همچنين طبق نظريه سكون، اصلاً
علتي در كار نيست؛ زيرا علت داشتن با علت نداشتن مساوي است. اين ذهن ما انسانها
است كه به علت قبول بديهيات بهعنوان حقيقت، ماهرانه سعي ميكند پديدههاي عالم
را توجيه كند.
وجود عدد يك فقط در ذهن ما وجود دارد
و وجود خارجي ندارد. ما عدد يك را براي خودمان ايجاد كردهايم جهت توضيح دادن يا
بهتر توجيه كردن پديدههاي عالم طوري كه بتوانيم با ديگران ارتباط برقرار كنيم.
اين امر هيچ ايرادي ندارد. ولي اگر فكر كنيم كه اين امر يك واقعيت مطلق است و
ماهيت وهمي آن را درك نكنيم در اين صورت اين موضوع تبديل به يك امر بسيار جدي با
پيآمدهاي بسيار مهم و وخيم ميگردد. بعد از خواندن اين مقاله، اين موضوع را بهتر
درك خواهيم كرد.
در نظرية سكون سعي كرديم مفهوم عدد «1» را تعريف كنيم و هم نشان دهيم كه مفهوم مثبت و منفي مساوي هستند و فاقد ضديت ميباشند. به علت اين كه اين موضوع را بهطور خيلي فشرده مورد بحث قرار دادهايم، اكنون سعي خواهيم كرد آنرا بازتر و بهطور واضحتر توضيح دهيم تا اين جهانبيني كه هدف اصلي اين نظريه و اين مقاله بهطور كلي است بهتر درك شود.
(مربوط به درك عميق تر فلسفه اصل موازات)
براي اينكه اين جهانبيني بهطور
عميقتر درك شود لازم است كه ما اول يك بررسي دقيقتر از زبان داشته باشيم؛ زيرا
از طريق همين ابزار و وسيلة زبان است كه اطلاعات و مفهومها منتقل ميشوند. همچنين
فعاليتهاي ذهني مانند فكر و استدلال مبتني بر مفهومهايي هستند كه توسط زبان
ابراز ميشوند. استدلال كردن روندي است كه در آن يك مفهوم با يك مفهوم ديگري
مقايسه ميشود و همة اين مفهومها در حافظة ما ذخيره ميشوند. اين مفهومها كه در
ذهن ما يا بهتر بگويم حافظة ما وجود دارند ميتوان با كلام، يعني زبان، ابراز كرد
و پاية استدلال و زبان را تشكيل ميدهند.
بنابراين لازم است كه قبل از اينكه
مفهومهايي كه از طريق كلام به ما منتقل ميشوند اين ابزار زبان را كمي دقيقتر
بررسي كنيم. ما در عصري زندگي ميكنيم كه زبان با شتاب و سرعت روزافزون توسعه مييابد.
اصطلاحات و مفهومهاي جديد به فرهنگ لغات زبان ما اضافه ميشوند و اين نه فقط براي
شاخههاي مختلف علوم بلكه هم براي زندگي روزمره ما. ولي اين موضوع ابزار زبان
هنگامي حساس ميشود و اهميت پيدا ميكند كه سعي ميكنيم يك جهانبيني به ديگران
منتقل كنيم، يعني سعي ميكنيم واقعيت و حقيقت را از طريق زبان بيان كنيم.
زماني كه گروههاي خاص فكر ميكنند كه
ايدئولوژي و جهانبيني آنها برتر و حقيقيتر نسبت به جهانبيني ديگران است در چنين
وضعيتي مشكلات جامعهاي و فردي آغاز ميشود. همانطور كه قبلاً ذكر شد، جهانبيني
ما ريشه همة مشكلات جامعهاي و فردي است. علت اصلي برخورد و اختلافات بين مذاهب
مختلف و ايدئولوژيهاي غير مذهبي مبتني بر جهانبيني است و نه بر اقتصاد ؛ زيرا
تشخيص بين مشكلات اقتصادي و روند تعبير و تفسير آن در نهايت يك روند استدلالي
است كه مبتني بر جهانبيني ما است. بنابراين اتحاد در جهانبيني تنها راه حل و
مشكلگشاي همة مشكلات اجتماعي و فردي است. از آنجايي كه جهانبيني ما يك موضوع
تربيتي است كه از بدو تولد آغاز ميگردد و زبان ابزار و وسيلة اصلي براي انتقال
مفهومها است لذا جنبة زبان يك نقش بسيار مهمي ايفا ميكند. به علت اينكه موضوع
زبان اينقدر مهم است ما نبايد كوركورانه زبان را به عنوان يك وسيله و ابزار كامل
و مطمئن جهت انتقال مفهومها در نظر بگيريم. لذا قبل از اينكه متكي بر اين ابزار
شويم اجازه دهيد يك نگاه دقيقتر به اين ابزار داشته باشيم و آنرا بهطور خيلي
ساده تجزيه و تحليل كنيم؛ زيرا با اين كار بسياري از مطالب روشنتر ميشوند.
همانطور كه قبلاً توضيح دادهايم مهمترين
عوامل در هر نوع تجزيه و تحليل ميتوان سرانجام به دو گروه تقسيم نمود، يعني به
عامل مثبت و عامل منفي. درك اين واقعيت بسيار ضروري است. اگرچه انتظار ندارم كه هر
كسي اين واقعيت را بهخوبي و در حد لازم درك كند ولي اشاره به اين نكته كه علوم
دقيقه مبتني بر اين دو عامل هستند كمك خوبي ميباشد. بهعنوان مثال، اساس علم
الكترونيك مبتني بر جريانهاي مثبت و منفي است، فيزيك هستهاي مبتني بر ذرات مثبت
و منفي است، علم مكانيك مبتني بر نيروهاي مثبت و منفي است، و … بهطور
خلاصه، تكنولوژي امروزي مبتني بر اين دو عامل هستند. حتي در زمان باستاني و هم در
عصر كنوني، فلسفهها و ايدئولوژيها مبتني بر اين دو اصل هستند مانند
نيروها يا صفتهاي خوب يا الهي و نيروهاي بد يا شيطاني.
بنابراين هر كس كه مشغول پژوهش و تجزيه و تحليل است و ميخواهد به قوانين طبيعت پي
ببرد بهتر است اين دو عامل نهايي را در نظر بگيرد تا زودتر به نتيجه برسد. اكنون
با توجه به مطالب فوق ميخواهيم زبان انسان را بر حسب عامل مثبت و منفي بررسي
كنيم. اين بررسي را به نحو خيلي ساده و منطقي انجام خواهيم داد. بر خلاف نظريه
سكون كه طبق آن، عوامل مثبت و منفي فاقد ضديت و يكي هستند، ما در اين بررسي از اين
دو عامل طبق مفهوم متعارف و رايج آن استفاده خواهيم كرد. يعني ما از اين دو عامل طوري
استفاده خواهيم كرد كه انگار داراي ضديت مشخصي هستند.
همانطور كه كل علم رياضيات مبتني بر
صرفاً دو عامل مثبت و منفي (يعني يك و صفر) است و همة عددها از اين دو عدد صفر و
يك نشأت ميگيرند (سيستم اعداد دودويي)، بههمين صورت زبان ما مبتني بر عامل مثبت
و منفي است. اين دو عامل متشكل از دو مفهومي است كه توسط لغت «بله» و «خير» ابراز
ميشوند. يعني همانطور كه عدد صفر و يك پايه و بنياد رياضيات را تشكيل ميدهند،
بههمين نحو اين دو لغت «بله» و «خير» پايه و بنياد زبان ما را تشكيل ميدهند.
لذا اين امر تعجبآور نيست كه يك
كامپيوتر كه يك ذهن مصنوعي است، همة فعاليتهاي خود را با همين «بله» و «خير»
انجام ميدهد. تنها كاري كه يك كامپيوتر انجام ميدهد تصميم گرفتن بين «بله» و
«خير» ميباشد. ولي با همين تصميمگيري همة كارها را انجام ميدهد، يعني محاسبات
پيچيدهاي انجام ميدهد، همة رنگها و صداها، تصويرها و فيلمها را توليد ميكند، حتي صحبت ميكند
و زباني را به زبان ديگري ترجمه ميكند و بسياري از كارهاي ديگر. همة اين
كارهاي مختلف را بر پايه دو فعاليت پايهاي انجام ميدهد، يعني با تصميم
گرفتن بين «بله» و «خير»، يعني يك و صفر. رياضيات و كامپيوتر كه توسط ذهن انسان
خلق شدهاند سوژههاي خوبي هستند جهت پيبردن به چگونگي طرز فكر كردن ذهن انسان؛
زيرا نحوه فعاليت ذهن انسان و طرز فكر كردن آن، توسط ساختار رياضيات و كامپيوتر
منعكس ميشود.
در زبانشناسي و دستور زبان، زبان به
بخشهاي مختلف طبقهبندي ميشود مانند فعل، ضمير، اسم، صفت و غيره، ولي در بررسي
ساده كه ميخواهيم اكنون انجام دهيم ما با اينها كاري نداريم؛ زيرا سعي ما بر اين
است كه ريشه اصلي زبان را پيدا كنيم. براي اين كار ما همة لغتها را فقط به دو
گروه اصلي طبقهبندي ميكنيم يعني به گروه اسمها و گروه صفتها. اينجا گروه اسمها
طبق همان تعريف دستور زبان طبقهبندي ميشود. يعني اسمها عبارت هستند از هر لغتي
كه به اشياي واقعي كه توسط حسها قابل درك هستند اسم ميدهد مانند «سنگ، درخت، گل،
خورشيد» و غيره، يا به اشياي غيرواقعي مانند «اژدها، سيمرغ، فرشته، جن» و غيره؛ با
اسمهاي انتضائي مانند «ظرفيت، فلسفه، كومونيزم» و غيره. گروه دوم كه عبارت از صفتها
هستند، دقيقاً طبق تعريف دستور زبان نيستند. اينجا صفتها لغتهايي هستند كه معني
كيفيت و كميت را ميرسانند و شامل هر لغتي است كه به اسمهاي (گروه اول) معني ميدهند.
در واقع هر لغتي كه جزو گروه اسمها نيستند بايد در اين
طبقهبندي ساده ما بهعنوان گروه صفتها تلقي شوند. هدف از اين طبقهبندي ساده
بعداً براي خواننده روشن خواهد شد.
از زمان كودكي ما لغتهاي زيادي ياد
گرفتهايم. به ما ياد دادهاند كه فلان لغت چنين و چنان معني
دارد. با مرور زمان فرهنگ لغت ما توسعه يافت و معني هر لغت نيز در حالت تغيير و
تحول بود. اين تغيير و تحول در معني لغتها هنوز ادامه دارد و تا آخر عمر ادامه
خواهد داشت. جهان پيرامون ما پر از اشيا هستند كه ما اسمي بر روي آنها گذاشتهايم.
حال اجازه دهيد يك نگاه دقيقتر به يكي از اين اسمها داشته باشيم. بهعنوان مثال،
لغت «خورشيد» جزو گروه اسمها است و در ذهن ما معني خاصي دارد. اين معني از چه
چيز تشكيل شده است؟ معني لغت «خورشيد» تشكيل شده است از صفتها (گروه دوم) مانند
«گرم، روشن، گرد، داغ» و غيره. وقتي كه خردسال بوديم اين شيء «خورشيد» هيچ معني
براي ما نداشت ولي با مرور زمان، صفتهاي خاص با هم تركيب شدند و در ذهن ما يك
معني خاصي ايجاد كردهاند كه بر روي اين مجموعه از صفتهاي خاص، اسم «خورشيد»
گذاشتيم. بهخاطر بياوريد كه چطور از صفتها استفاده ميكنيد اگر ميخواهيد به كسي
معني اسم و لغتي را توضيح دهيد كه براي آن شخص ناشناخته
است! اين تركيب از صفتهاي خاص كه در ذهن ما معني «خورشيد» را ايجاد ميكنند هميشه
در حال تحول و توسعه هستند؛ زيرا با مرور زمان صفتهاي جديدي
به اين تركيب اضافه ميشوند. معني «خورشيد» در ذهن يك دانشمند كه دربارة خورشيد
تحقيقات انجام ميدهد نسبت به يك فرد معمولي يا يك بچه خيلي فرق ميكند. براي هر
كسي، معني «خورشيد» يك مفهوم خاصي دارد. به عبارت ديگر، معني يك لغت چيزي نيست كه
بر همة انسانها يكسان و استاندارد باشد. حال كه اسم «خورشيد» معنيدار شده است اين
اسم را ميتوان به صورت صفت بهكار برد ماند لغت «خورشيد مانند». در ذهن دانشمند
فوق معني خورشيد از تعداد زيادي از اين نوع صفتها كه قبلاً جزو گروه اسمها بودند
تشكيل شده است مانند صفت «گازي يا گاز مانند» كه از اسم «گاز» گرفته شده است يا
صفت «هيدروژني» كه از اسم «هيدروژن» گرفته شده است و غيره. بنابراين صفتها ريشهدارتر
يا بنياديتر نسبت به اسمها هستند. نكته مهم اين است كه صفتها مهمتر از اسمها
هستند؛ زيرا اين صفتها هستند كه به اسم معني ميدهند. بنابراين ما بايد براي پيدا
كردن ريشه اصلي زبان، بررسي خود را بر روي صفتها متمركز كنيم.
صفتها لغتهايي هستند كه معني كيفيت
و كميت را ميرسانند مانند: بزرگ و كوچك، سنگين و سبك، سريع و آهسته، قرمز، آبي، مثلث،
چهار، پنج و غيره. از ميان صفتهاي فوقالذكر بعضيها را به عنوان صفتهاي بنيادي
تلقي ميكنيم؛ زيرا آنها داراي يك ضديت مشخصي هستند، يعني داراي يك كلمة متضاد
مشخص مانند «بزرگ/كوچك»، «سريع/آهسته»، «سنگين/سبك». اين صفتهاي بنيادي بدون كلمة
متضاد خود هيچ معني نخواهند داشت. مثلاً «بزرگ» بدون «كوچك» بيمعني ميباشد يا
«سريع» بدون «آهسته» يا «زشت» بدون «زيبا» و غيره. بنابراين صفتهاي بنيادي به دو
گروه يعني گروه مثبت و گروه منفي تقسيم ميشوند. به علت اينكه بعداً خواهيم ديد
كه همة صفتها مبتني بر صفتهاي بنيادي هستند لذا اكنون سعي ميكنيم ريشة اين صفتهاي
بنيادي را پيدا كنيم.
بهترين و مطمئنترين راهنما جهت پيدا
كردن ريشة فوقالذكر مشاهدة روند رشد زبان يك كودك ميباشد. يك بچه هر قدر سنش
كمتر باشد، از صفتهاي بنياديتر استفاده خواهد كرد. بنابراين ريشة همة صفتها در
دو مفهومي نهفته است كه توسط لغتهاي «بله» و «خير» ابراز ميشود. يك نوزاد اگرچه
هنوز لغت بله/خير ياد نگرفته است ولي از طريق صدا و رفتار خود به ما ميفهماند كه
آيا او موافق يا مخالف است. البته خود كودك در آن مرحلة رشد از معني رفتار خود كه
يك واكنش فيزيكي است آگاه نيست ولي مادر او به خوبي معني اين سيگنالها كه توسط
صدا و رفتار منتقل ميشوند درك ميكند. در مرحلة اوليه، بچه فقط ميتواند موافقت
خود را كه به معني «بله» است، يا مخالفت خود كه به معني «خير» است
ابراز كند. بعد از اين مرحلة اوليه و از طريق شرطي شدن توسط والدين، جامعه و محيط،
زباني ياد ميگيرد. اين نكته شايد جالب باشد كه هنگام تولد، اولين صدا يا گرية
بچه كه وظيفة به راه انداختن ارگانهاي تنفسي را برعهده دارد، ظاهراً سيگنال يا
مفهوم مخالفت را ميرساند.
بعداً اين دو مفهوم «بله/خير» به صفتهاي
بنيادي توسعه مييابد مانند «بودن» و «نبودن»، «حضور و غياب»، «خوب و بد» و غيره
كه همه مشتقات «بله و خير» هستند. بهعبارت ديگر، همه اطلاعات ما يا بهتر بگوييم همه تحريكهايي كه توسط حسهاي
ما دريافت ميشوند يا به عنوان حضور يا غياب تحريك تجربه ميشوند و با
مرور زمان اين تجربهها باعث ايجاد صفتهاي بنيادي ميشوند مانند: «تاريك/روشن»،
«ساكت/پرسروصدا»، «درد/لذت»، «كم/زياد» و غيره. بنابراين ريشة همه صفتهاي بنيادي
در اين دو مفهوم «بله» و «خير» نهفته است.
صفتهايي كه يك ضد مشخصي يا شناختهشدهائي
ندارند جزو صفتهاي بنيادي بهحساب نميآيند. بعضي از اين صفتها عبارت هستند از
لغتهايي كه مفهوم تعداد (عدد)، شكل، رنگ، اندازه و غيره را ميرسانند مانند «پنج»،
«گرد»، «قرمز»، «نصف» و غيره. اين صفتهاي غيربنيادي نياز به صفتهاي بنيادي دارند
تا مفهومي داشته باشند. براي درك اين واقعيت لازم است كه بدانيم بين هر ضديتي،
يعني مثبت و منفي (صفتهاي بنيادي)، مراحل و درجههاي زيادي وجود دارند كه
ميانگين آنها نمايانگر وسط يا نصف يا خنثي ميباشد. بهعنوان مثال بين «آينده و
گذشته» كه دو صفت بنيادي هستند، صفت «حال» (زمان حال) وجود دارد كه نمايانگر
ميانگين اين دو نهايت ميباشد. درواقع اين دو نهايت كه مشخصة همة صفتهاي بنيادي
است و نمايانگر مثبت و منفي هستند، بايد الزاماً مراحل و درجههاي بيشماري بين
آنها وجود داشته باشند. مثلاً «پر/خالي» دو صفت بنيادي هستند؛ زيرا ضديت مشخصي
دارند كه دو نهايت تشكيل ميدهند و لذا بايد درجههاي زيادي بين اين دو نهايت وجود
داشته باشند كه در صورت نياز، واژهاي بر آنها ميگذاريم؛ يك
ليوان ميتواند پر يا خالي باشد يا درجههايي مانند «يك ربع»، «دو ربع» و غيره
داشته باشد كه همه آنها صفت بهحساب ميآيند؛ زيرا معني كميت را ميرسانند، ولي
صفتهاي «پر/خالي» كه نيز معني كميت را ميرساند صفتهاي بنيادي هستند؛ زيرا ضديت
مشخصي دارند. مثال فوق نشان ميدهد كه چطور صفتهاي معمولي نياز به صفتهاي بنيادي
دارند تا مفهومي پيدا كنند.
در مورد رنگها فقط «سياه» و «سفيد»
صفتهاي بنيادي هستند. به علت شب و روز، رنگ سياه در ارتباط با فقدان نور (شب) و
رنگ سفيد در ارتباط با حضور نور (روز) است. نكته مهم اينجا فقط وجود ضديت است كه
مفهوم را ميرساند. مثال زير كمك ميكند تا اين نكته به خوبي درك شود:
فرض كنيد شما در جهاني زندگي ميكنيد كه در آن فقط رنگ قرمز وجود دارد. در چنين
شرايطي رنگ قرمز براي ما هيچ مفهومي نداشته؛ زيرا رنگ ديگري براي مقايسه وجود
ندارد و ما اصلاً از وجود رنگ قرمز آگاه نخواهيم بود. حال فرض شود كه ناگهان يك
رنگ ديگري در اين جهان قرمز ظاهر ميشود. در اين شرايط رنگ قرمز بلافاصله مفهومي
پيدا خواهد كرد و ما از وجود آن آگاه خواهيم شد؛ زيرا رنگ ديگري وجود دارد كه
مانند خودش قرمز نيست يعني «غير قرمز» است و اين رنگ به مقام ضديت خواهد رسيد. اگر
ما به اين مثال ساده كمي دقت كنيم درك خواهيم كرد كه نكته مهم در اين مثال، خود
رنگ قرمز نيست؛ زيرا ما ميتوانستيم هر رنگ ديگري در نظر بگيريم. نكته مهم در
مفهوم لغت «غير» (يعني «خير» يا «نيست») نهفته است؛ زيرا اين يك صفت بنيادي است كه
در ارتباط با مفهوم «بودن و نبودن» است. بدون ضديت مفهومي وجود نخواهد داشت. يا
مثلاً «خوشحالي» و «غم» صفتهاي بنيادي هستند؛ چون مفهوم ضديت مشخصي دارند. حال
فرض كنيد كه شما در حالت خوشحالي دايمي هستيد. در اين صورت، خوشحالي هيچ مفهومي
نخواهد داشت و شما از حالت خوشحال بودن ناآگاه خواهيد بود؛ زيرا ضد آن يعني «غم و
رنج» بايد تجربه شود تا خوشحالي مفهومدار شود و شما از حالت خوشحالي آگاه گرديد.
يا برعكس، اگر شما در حالت غم و رنج دايمي باشيد، در اين صورت نيز حالت غم هيچ
مفهومي نداشته و شما از وجود اين حالت ناآگاه خواهيد بود؛ زيرا ضد آن يعني
«خوشحالي» بايد تجربه شود تا «غم» مفهومدار گردد.
وقتي كه هنوز بچه خردسال بوديم، اسم
«خورشيد» هيچ مفهومي براي ما نداشت. اولين مفهومي كه دربارة خورشيد در حافظه ما
ضبط شد اين بود كه اين شيء روشن و نوردار است. در آن زمان، روشنايي خورشيد تنها
چيزي بود كه مفهوم داشت؛ زيرا «تاريكي» را كه ضد «روشنايي» است نيز
تجربه ميكرديم. شايد در آن زمان به خورشيد فقط «روشن» ميگفتيم. در واقع ما هنوز
اسم «خورشيد» را ياد نگرفته بوديم و فقط صداهايي از خود درميآوريم كه
توسط آن، مفهوم «روشن» را ميرسانديم. بعداً ياد گرفتيم كه به اين شيء روشن اسم
«خورشيد» بگوييم و معني اصلي خورشيد همان صفت بنيادي «روشن» بود. با مرور زمان،
صفتهاي بيشتري شامل ميشدند و مفهوم خورشيد در ذهن ما رشد ميكرد. مثلاً ميدانستيم
كه به خورشيد نميتوان خيره شد؛ زيرا چشمهاي ما درد ميگرفتند يا اينكه خورشيد
بعضي اوقات وجود دارد و بعضي اوقات وجود ندارد يعني «ميآيد و ميرود» يا اينكه
خورشيد «گرد»، «گرم» و … است و به اين ترتيب، مفهوم خورشيد در حالت رشد و تحول دايمي بود.
البته وقتيكه بچه بوديم معني لغت
«روشن» در مورد خورشيد همان معني كه امروز به عنوان يك فرد بزرگسال را دارد، نداشت. به عنوان يك
فرد بزرگسال ما فرقي قائل ميشويم بين «روشن» و مثلاً «سوزنده»، ولي در دوران
كودكي فرقي قائل نميشديم. براي ما خورشيد چيزي بود كه نميتوانستيم به آن خيره
شويم؛ زيرا چشمهاي ما احساس سوزندگي ميكردند، يعني خورشيد هم روشن و هم سوزنده
بود. در آن زمان ما همة ويژگيهاي خورشيد را با فقط يك لغت ابراز ميكرديم.
نكته مهم اينجا نوسان حالت حضور و غيبت (فقدان) آن ويژگي است؛ زيرا اگر آن ويژگي
(يعني نور) هميشه حضور ميداشت در اين صورت ما هيچ وقت از حضور آن آگاه نميشديم. اين فقط به علت فقدان
حضور(يعني غيبت) است كه حضور مفهوم پيدا ميكند و ما از آن آگاه ميشويم. در دوران
كودكي، صفت «روشن» مقام يك اسم داشت و هيچ فرقي بين گروه صفت و گروه اسم وجود
نداشت. ولي با مرور زمان و رشد اين دو گروه از هم جدا شدند و اسم «خورشيد» يك
مفهومي داشت و صفت «روشن» يك مفهوم ديگري داشت. به عنوان مثال، يك لامپ ميتواند
روشن باشد ولي «خورشيد» نيست. اينجا لغت «روشن» ميتواند يك معني مستقل از خورشيد
داشته باشد، ولي لغت «خورشيد» را نميتوان به راحتي از مفهوم لغت «روشن» جدا كرد.
در هر صورت، وجود خورشيد علت وجود لغت «روشن» است؛ زيرا خورشيد منبع اصلي نور است
و ذهن ما از طريق چشمها و حافظهها و نوسان حضور و غيبت ، از وجود اين تحريك يعني
نور، آگاهي پيدا ميكند. تجربه نوسان اين تحريك با لغتهاي صفتهاي بنيادي «روشن»
و «تاريك» ابراز ميگردد. در واقع (استفاده از كامپيوتر به عنوان تشبيه) اسم
«خورشيد» يك دايركتوري (directory) يا
شاخهاي در ذهن ما است كه همة فايلها (پروندهها) داراي اطلاعات ضبط شده دربارة
خورشيد در آن قرار گرفتهاند. بهطور خلاصه، با توجه به توضيحات فوق درمييابيم
كه ريشه اسمها در صفتها نهفته است يا به عبارت ديگر، صفتها عوامل اصلي براي
مفهوم اسمها هستند. همچنين درمييابيم كه ريشه همة صفتها در صفتهاي بنيادي است
و ريشة صفتهاي بنيادي در عامل مثبت و منفي كه با دو لغت «بله» و «خير» ابراز ميشوند
نهفته است. پس ريشة اصلي كل ساختار زبان عبارت است از اين دو لغت «بله/خير» (يعني
عامل مثبت و منفي).
يك
فهرست كوتاه از بعضي صفتهاي بنيادي
|
منفي |
مثبت |
|
خير |
بله |
|
نبودن |
بودن |
|
آهسته |
سريع |
|
پايين |
بالا |
|
بد |
خوب |
|
زشت |
زيبا |
|
مخالف |
موافق |
|
بسته |
باز |
|
كوتاه |
دراز |
|
خالي |
پر |
|
كوچك |
بزرگ |
|
سبك |
سنگين |
|
قديم |
جديد |
|
سرد |
داغ |
|
بيرون |
داخل |
|
ضعيف |
قوي |
|
... |
... |
|
... |
... |
در مثالهاي فوق فعلا" مهم نيست
كدام صفت به گروه منفي يا مثبت تعلق ميگيرد. مهم فقط ضديت يا قطبيت مشخص و واضح
در مفهوم آنها است. اگر كمي بيشتر روي آنها فكر كنيم ميبينيم كه همة آنها در ارتباط
با ريشة اصلي «بله/خير» يعني «بودن/نبودن» هستند. صفتهاي بنيادي دو نهايت را
تعريف و مشخص ميكنند. اكنون ميتوانيم عبارتهاي بيشماري ايجاد كنيم كه همة آنها
مبتني و در ارتباط با اين دو نهايت هستند. بهعنوان مثال: «سنگين/سبك» دو صفت
بنيادي هستند كه مفهوم دو نهايت را ميرسانند و ما اكنون صفتهايي داريم كه بين
اين دو نهايت قرار گرفتهاند مانند «متعادل» (يعني وزن «مساوي») يا هر نوع از
واحدهاي اندازهگيري وزن مانند «كيلوگرم»، گرم و غيره؛ يا مثلاً بين دو نهايت
«سريع/آهسته»، عبارتها و واحدهاي اندازهگيري زيادي وجود دارند؛ يا بين «سرد/داغ»
يا «كوتاه/دراز» واژههاي سانتيگراد، فارنهايت (Fahrenheit)، متر، كيلومتر وغيره وجود دارند كه اين واژهها بهطور مستقل
مفهومي ندارند و نياز به صفتهاي بنيادي دارند تا مفهومي پيدا كنند. بنابراين صفتهاي
بنيادي ريشه همة اين نوع واژهها هستند.
در مورد رنگها فقط سياه و سفيد صفتهاي
بنيادي هستند؛ زيرا مفهوم ضديت مشخصي دارند و در ارتباط با حضور و غيبت نور هستند.
سياه و سفيد دو نهايت را مشخص ميكنند كه بر اساس آن همة رنگها مفهوم پيدا ميكنند.
در مورد عددها قبلاً ديديم كه بر اساس منطق رياضيات فقط عدد «يك» و «صفر» كه معني
«بودن» و «نبودن» دارند صفتهاي بنيادي هستند و همة عددهاي ديگر از اين دو عدد
مشتق ميشوند.
در مورد فعلها (همانطور كه قبلاً ذكر شد در اين بررسي و تجزيه و تحليل ساده ما فقط از دو گروه لغت يعني اسمها و صفتها استفاده ميكنيم و هر لغتي كه جزو گروه اسمها نيست بايد جزو گروه صفتها تلقي شود) مانند «بريدن»، «شنا كردن»، «صحبت كردن» و غيره. اينها همه صفتهاي بنيادي نيستند زيرا مفهوم ضديت مشخصي را ندارند. البته ما ميتوانيم از طريق نفي، يعني منفي كردن آنها، يك ضديتي ايجاد كنيم مانند «شنا نكردن»، «صحبت نكردن» و غيره كه در اين صورت صفت بنيادي «نكردن/كردن» عامل اصلي مفهوم ضديت ميباشد. البته بعضي از فعلها داراي واژهاي هستند كه ضديت مشخصي را ميرسانند مانند «گم كردن/پيداكردن»، «بنا كردن/خراب كردن» و غيره. همانطور كه ملاحظه ميشود، اين روش تجزيه و تحليل لغتها مبتني است تنها بر دو عامل، يعني عامل مثبت و عامل منفي. در اين روش نياز به طبقهبندي لغتها كه در زبانشناسي و دستور زبان استفاده ميشود نيست. بحث دربارة اينكه آيا يك لغت جزو فعلها، قيد، حرف ربط، حرف اضافه، ضمير و غيره است در تجزيه و تحليل فوق داراي اهميت نيستند ؛ زيرا ريشة همة آنها در صفتهاي بنيادي هستند. لغتهاي سؤالي مانند «كجا، چرا، كي، كدام و …» نيز غير بنيادي هستند؛ زيرا در مجموع لغت زبان يك بچه خيلي دير ظاهر ميشوند (همانطور كه قبلاً ذكر شد مشاهدة رشد زبان يك بچه بهترين راهنما جهت پيدا كردن ريشة زبان ميباشد).
اين تجزيه و تحليل خلاصه دربارة ريشة
زبان انسان بايد كافي باشد. جهت درك اين مطلب كه ريشة زبان توسط صفتها تشكيل ميگردد
كه ريشة آنها در صفتهاي بنيادي نهفته است كه خود ريشة آنها در مفهوم دو لغت
«بله/خير» ميباشد. به عبارت ديگر، ريشه كل زبان در مفهوم ضديت «بله/خير» است و از
آن مشتق ميشود. همانطور كه ساختار كل رياضيات و كار يك كامپيوتر بر اساس دو عدد
«يك» و «صفر» يعني «بله/خير» (يعني مثبت و منفي) بنا شده است. در واقع معني
دواليزم dualism (دوتائي، دوئي،
دوتا پرستي، دوخداگرايي) همين است. در جهانبيني dualism كه از زمان باستان مورد بحث فيلسوفها بود و جهانبيني علوم كنوني
مبتني بر آن است، عالم هستي به دو اصل يا عنصر نهايي مثبت و منفي تقسيم ميگرد و
بر آن بنا شده است. اين همان دو عنصر «يينگ و يانگ» Jing و Jang
(عامل مثبت و منفي يا مونث و مذکر) در جهانبيني تائو Tao (رايج در خاور دور) است. در مقابل اين واژة dualism همواره واژة مونيزم monism (يكتاپرستي، اعتقاد وحدت خدا) وجود داشت و در اين مقاله سعي بر
اين است كه اين دو واژه از يك ديدگاه جديد، يعني از ديدگاه اصل موازات درك شوند.
اكنون با توجه به ماهيت زبان انسان كه
در فوق مورد بررسي قرار داديم برميگرديم به جهانبيني و ايدئولوژي
«نظريه سكون».
.
همانطور كه قبلاً توضيح دادهايم طبق نظريه سكون، مفهوم ضديت مثبت و منفي در واقع
وجود خارجي ندارد و فقط در ذهن ما وجود دارند. اين امر به علت درك نسبي و محدود ما
از محيط و نوسان حضور و عدم تحريكها كه توسط حسهاي محدود ما دريافت و توسط ذهن
ما تعبير و تفسير ميشوند، ميباشد. اين در واقع يك موضوع تربيتي و جهانبيني است
و نكتة مركزي همة مشكلات ما ميباشد. توضيحات بعدي، اين امر را روشنتر خواهد كرد.
بهعنوان مثال، يك ناظر كه بر روي كرة
زمين ايستاده و محيط خود را بررسي ميكند، ميبيند كه خورشيد دور زمين حركت ميكند،
ولي در «واقع» موضوع برعكس است و اين كرة زمين است كه دور خورشيد حركت ميكند.
درست است كه ناظر فوق، اين پديده را برعكس تجربه ميكند اما درست نيست كه او
بپندارد كه تجربه او يك واقعيت نهايي و بديهيات است و هر كس كه خلاف آن ادعا كند
ناحق ميگويد يا ديوانه است. امروزه ميدانيم كه تجربه ناظر فوق يك واقعيت نسبي
است و نه يك واقعيت مطلق. ولي در زمان قديم اينطور نبود و همه ميپنداشتند كه اين
امر يك واقعيت مطلق است و در مورد مفهوم «بالا و پايين» بههمين صورت بود. آسمان
به معني «بالا» و زمين به معني «پايين» بود و اينها حقيقتهاي مطلق بودند. ولي اگر
اين حقيقتها را نزديكتر بررسي كنيم ميبينيم كه آنها نسبي هستند. مثلاً آن قسمتي
از آسمان كه بالاي سر ما است به علت چرخش 24 ساعتة زمين دور محور خود، 12 ساعت بعد
زير پاي ما خواهد بود (البته به شرط اينكه ناظر در مناطق قطبي نباشد). براي
مردمان قديم تصور اينكه زمين كروي شكل باشد امري مشكل بود؛ زيرا فكر ميكردند اگر
زمين كروي شكل باشد هر چيزي كه زير زمين است بايد «پايين» بيفتد. براي آنها معني
«بالا و پايين» حقيقتهاي مطلق بود. امروز ميدانيم كه اين مفهومها نسبي هستند و
نه حقيقتهاي مطلق.
مثالهاي فوق نشان ميدهند كه چطور با
پيشرفت زمان، فكرها و مفهومها تغيير مييابند و چيزي كه امروز بهعنوان واقعيت و
درست ميشناسيم فردا بهعنوان غلط يا نسبي شناخته ميشود. ما بايد از گذشته عبرت
بگيريم. امروز ميپنداريم كه دانش ما نسبت به گذشتگان خيلي پيشرفتهتر و حقيقيتر
است، ولي ما بايد احتياط كنيم كه مانند قديميها نباشيم و فكر كنيم كه دانش كنوني
ما حقيقتهاي نهايي هستند و غير از پيشرفت هيچ تغيير و تحول بنيادي در دانش ما رخ
نخواهد داد. اگر مثلاً امروز كسي ادعا كند كه اين خورشيد است كه دور زمين حركت ميكند
واكنش شما مثل قديميها خواهد بود و باور نميكرديد؛ زيرا ميپنداريد كه اين يك
حقيقت مطلق است كه زمين دور خورشيد حركت ميكند و نه برعكس. ولي طبق نظريه سكون
همة مفهومها تغيير بنيادي پيدا خواهند كرد.
طبق نظرية سكون ديديم كه اگر يك ناظر
دو خطكش را كه يكي 1 متر و ديگري 2 متر طول دارند با هم مقايسه كند او خواهد ديد
كه خطكش 2 متري دو برابر بزرگتر نسبت به خطكش يك متري است و اين امر را بهعنوان
يك حقيقت مطلق تلقي خواهد كرد و نميتواند تصور كند كه اين دو
خطكش در واقع مساوي هستند. ولي طبق نظريه سكون، ادراك او هيچ ارتباطي با حقيقت
ندارند؛ زيرا درك او مبتني است بر فضاي سهبعدي بدون در نظر گرفتن انقباص و
انبساط بينهايت. بهعبارت ديگر، ادراك او مبتني بر بزرگي يا كوچكي ناظر است. درست
است كه او خطكش دو متري را دو برابر بزرگتر نسبت به خطكش يك متري درك ميكند ولي
اين درست نيست كه اين امر را بهعنوان حقيقت مطلق تلقي كند؛ زيرا هر دو شيء داراي
ظرفيت مساوي هستند، يعني داراي فضا و زمان بينهايتي هستند.
اگر يك ناظر بر روي چنين ذرهاي بينهايت
كوچك ايستاده باشد كه مثلاً متعلق به يك ذره خاك است و شروع كند محيط خود را بررسي
كند او مطمئناً فكر خواهد كرد كه عالم او بسيار بزرگ است و داراي كهكشانهاي بيشماري
است. او شايد هيچ وقت به اين واقعيت پي نبرد كه عالم شناختة او فقط يك ذره خاك است
كه روي يك ذرة ديگري به نام كرة زمين قرار گرفته است كه خود آن دور يك ذرة ديگري
به نام خورشيد حركت ميكند و اين منظومه شمسي خودش دور مركز كهكشاني به نام كهكشان
راه شيري حركت ميكند و اين كهكشان هم به سويي حركت ميكند (يعني دور يك نقطة
مركزي ديگري) و غيره. ديدگاه ما انسانها بر روي كرة زمين بههمين صورت است. وقتي شب به آسمان نگاه ميكنيم
و اين همه ستاره ميبينيم ميپنداريم كه عالم شناخته ما چقدر عظيم است. ولي همين
ستارههايي كه ميبينيم خود آنها فقط ذراتي هستند كه متعلق به يك «ابر ذرة» ديگري
است – كي
ميداند؟ شايد آن «ابر ذره» خودش فقط يك ذره خاك باشد؟ – اين بدان معني است كه آن چيزي كه در عالم «بزرگي» وجود دارد در
«عالم كوچكي» تكرار ميگردد. بهعبارت ديگر، اين عالم شناخته ما كه خيلي بزرگ ميپنداريم
در واقع خودش يك ذرهاي است متعلق به يك «ابر ذره» ديگري.
در بخش قبلي سعي بر نشان دادن اين بود
كه معنيها و مفاهيم در زبان ما مبتني بر دو عامل متضاد مثبت و منفي است. ولي اكنون كوشش ما بر
نشان دادن اين واقعيت است كه اين دو عامل متضاد در حقيقت وجود خارجي ندارند
و بنابراين زبان ما يك ابزار ناقص جهت انتقال حقيقت ميباشد؛ زيرا اگر سعي كنيم حقيقت را
توسط كلام و بيان منتقل كنيم اين امر براي يك فرد عادي بهعنوان ضد و نقيض و
پارادكس جلوه خواهد كرد. بهعنوان مثال اگر من اظهار كنم كه «خورشيد وجود دارد»،
اين اظهار براي يك فرد عادي مورد قبول است؛ زيرا براي اين فرد اين اظهار يك حقيقت
انكارناپذير ميباشد. اگرچه اظهار فوق «واقعي» است اما حقيقت را به او منتقل نميكند ؛ زيرا
اظهار فوق ناقص ميباشد. براي اينكه حقيقت توسط كلام منتقل گردد اظهار فوق
بايد طبق نظريه سكون همراه با نفي آن باشد يعني «خورشيد وجود ندارد». اين اظهار
ظاهراً ضد و نقيض معادل هيچ چيز نگفتن يا سكوت است.
همانطور كه قبلاً ذكر شد
هر اظهاري وقتيكه همراه با نفي آن ذكر گردد واقعي است.
تاكنون ما بعضي از اين مفاهيم متضاد (يعني صفتهاي بنيادي) مانند «انقباض/انبساط»، «بزرگ/كوچك»، «كوتاه/دراز» و غيره را بررسي كرديم و ديديم كه اين مفاهيم متضاد در حقيقت وجود ندارند و بنابراين ميتوانيم استتنتاج كنيم كه اين امر براي همه صفتهاي بنيادي ديگر نيز صدق ميكند. ما ميتوانستيم اكنون هر صفت بنيادي را بهطور جداگانه مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم و بهطور منطقي به اين نتيجه برسيم كه تضاد آنها در حقيقت وجود ندارند و آنها مساوي يا يكي هستند. چنين تجزيه و تحليل جداگانه بسيار وقتگير خواهد بود و كتابهاي پرحجم زيادي پر خواهد كرد. ولي چنين تجزيه و تحليل جداگانه براي هر صفت بنيادي لازم نيست؛ زيرا به علت اينكه ريشة همة صفتهاي بنيادي ضديت خود را از دست داد لذا همة صفتهاي بنيادي ديگر كه از اين ريشه مشتق ميشود بايد لزوماً ضديت خود را نيز از دست بدهند.
بدين علت ما در جستجو ريشه نهيي کل زبان بوديم.
حال، اگر سعي کنم افکار واقعي خود را از طريق زبان يعني کلمات منتقل کنم در ين صورت مي بيست هر اظهاري را همراه با نهي آن اظهار منتقل کنم، و چنين نوشته ي کاملا بي معني به نظر مي رسد و خواننده فکر خواهد کرد که فيده خواندن ين متن چيست زيرا ين متن هيچ مفهومي را منتقل نمي کند و کاملا بي معني به نظر مي رسد و در تجزيه و تحليل نهيي معادل سکوت مي باشد . در واقع، پيام اصلي و حقيقت در همين سکوت و متن بظاهر بي معني و بي مفهوم پنهان مي باشد.
به عنوان مثال، در زبر، مفهوم عممومي هر اظهاري که در پاراگراف فوق آماده است نهي خواهم کرد که در نتيجه ، چيزي مانند اظهارات زيز است که با رنگ قرمز آماده است :
حال، اگر سعي کنم
حال، اگر سعي نکنم
افکار واقعي خود را از طريق زبان يعني کلمات منتقل کنم
افکار واقعي خود را از طريق زبان يعني کلمات منتقل نکنم
در ين صورت مي بيست
در ين صورت نمي بيست
هر اظهاري را همراه با نهي آن اظهار منتقل کنم،
هر اظهاري را همراه با نهي آن اظهار منتقل نکنم،
و چنين نوشته ي کاملا بي معني به نظر مي رسد
و چنين نوشته ي کاملا با معني به نظر مي رسد
و خواننده فکر خواهد کرد که فيده خواندن ين متن چيست
و خواننده فکر نخواهد کرد که فيده خواندن ين متن چيست
زيرا ين متن هيچ مفهومي را منتقل نمي کند
زيرا ين متن مفهوم زيادي را منتقل مي کند
و کاملا بي معني به نظر مي رسد
و کاملا بي معني به نظر نمي رسد
و در تجزيه و تحليل نهيي معادل سکوت مي باشد
و در تجزيه و تحليل نهيي معادل سکوت نمي باشد.
در واقع، پيام اصلي و حقيقت در همين سکوت و متن بظاهر بي معني و بي مفهوم پنهان مي باشد.
در واقع، پيام اصلي و حقيقت در همين سکوت و متن بظاهر بي معني و بي مفهوم پنهان نمي باشد.
همانطور که ملاحضه مي شود چنين اظهاراتي بي معني و بي مفهوم به نظر مي رسند. ولي اين همان نتيجه انتقال حقيقت از طريق زبان مي باشد. کافي است که فقط از اين واقعيت آگاه باشيم که نهي هر اظهاري داراي حق مساوي جهت حقيقت دادشتن مي باشد ، اگرچه در حال حاضر درک اين مطلب براي ذهن شرطي شده ما بي معني و بي مفهوم جلوه مبکند. ما بايد هميشه آگاه باشيم که هر اظهاري فقط در صورتي حقيقي است اگر توام با نهي خود بيان گردد. از يک نظر، بر گرار داشتن تعادل دوگانگي مثبت و منفي بطور ذهني ، يک روند فعاليت و تففکورات ذهني بسِار پوِا بوده که با مرور زمان، تففکر، انديشيدن ، مرقبه و تعمق تبديل به يک قسمت طبِيعيِ از جهان بيني ما مي شود و دهن ما را از همه بند هاي شرطي شدن را آزاد مي کند. اين يک روند خونسي سازي است که در اين روند، جهان بيني کنوني ما که مبتني بر دوگانگي (dualism) يا فرق بيني است، و شبيه يک خواب عميق پرتواهمات است که ما در آن فرو رفته ايم ، با مرور زمان پاک مي شود يعني خونسي مي شود. از اين طريق ما دوباره به آن جهان بيني يکتا بيني يا "توحيد" که بطور طبيعي در دوران خورد سالگي داشته ايم و از لحاظ دروني از هر نوع نياز و رنج کاملان بي نياز و آزاد بوديم برگرديم.
*** پاپان بخش " تجزيه تحليل خلاصه زبان" ***
***
اين جهان هستي نيست كه مبتني بر دو
عامل متضاد منفي و مثبت بنا شده است. اين فقط ذهن ما است كه اين جهان را مبتني بر دو
عامل فوق تعبير و تفسير ميكند. علت اينكه چرا ذهن ما به اين نحو عمل ميكند اين
است كه ذهن ما فقط ميتواند از دو حالت آگاه شود كه عبارت است از عدم و يا وجود
تحريكهاي حسي. آگاهي ذهن ما از اين دو حالت باعث ايجاد صفتهاي بنيادي ميشود. بههمين
دليل عوامل مربوطه در هر نوع تجزيه و تحليل را ميتوان سرانجام به دو
عوامل نهايي مثبت و منفي تقسيم نمود و بههمين دليل است كه چرا علم رياضيات مبتني
بر دو عامل صفر و يك است و همين امر در كار يك كامپيوتر منعكس ميگردد.
توانايي حسهاي ما بسيار محدود بوده و همة اطلاعات (يعني
تحريكهاي حسي) نسبي ميباشند، ولي ما اين اطلاعات نسبي را بهعنوان يك پاية حقيقي
براي همة استنتاجهاي خود قرار ميدهيم و طبق شرايط محيط خود يك جهانبيني خاص
اكتساب ميكنيم. ولي ذهن كه مركز پردازش اين اطلاعات ميباشد داراي اين توانايي
است كه از ماهيت نسبي بودن اين اطلاعات آگاه شود و سرانجام به آن جهانبيني
كه هنگام خردسالي داشت برسد (يعني همان يكتابيني كه قبلاً ذكر شد). البته يك
خردسال هنوز داراي يك ايدؤلوژي يا جهانبيني نيست؛ زيرا ذهن و حافظة او خالي است و
به آن مرحله از رشد كه لازم براي استفادة آگاه از حافظه است نرسيده است. دقيقاً بههمين
دليل خردسال بهطور طبيعي در حالت يكتابيني است كه ما بهعنوان يك فرد بزرگسال سعي
ميكنيم به آن هدف نهايي از طريق منطق برسيم. افراد بزرگسال آن حالت يكتابيني را به علت تعليم و تربيت
نادرست از دست دادهاند و بهطور عميق در يك نوع خوابي
هستند كه پر از بديهيات است و سعي ميكنند پديدههاي جهان را توضيح و توجيه كنند.
ولي ما ميتوانيم آن حالت يكتابيني را از طريق منطق دوباره بدست
بياوريم. البته راههاي ديگري نيز براي بدست آوردن اين هدف نهايي وجود دارند.
مثلاً هدف اصلي و مركزي اديان كه اكثراً امروز به آن توجه نميشود و زير غبارهاي
تشريفات مذهبي و آئين پرستش و جنبههاي ظاهري مذهبي گم گرديده است يكي از اين راهها
است، يا از طريق يوگا (yoga) و
مراقبه يا مديتيشن (meditation) و
غيره.
ما مثلاً به يك شيء نگاه ميكنيم كه
سبز رنگ و مربع شكل است و «عقل سليم» ما اين امر را بهعنوان يك واقعيت انكارناپذير
تعبير و تفسير ميكند. ما اين شيء را سبز رنگ ميبينيم؛ زيرا ساختار چشمهاي ما
اين توانايي خاص و محدود را دارد. ممكن است موجودات زنده ديگري وجود داشته باشند
كه اين شيء را بهعنوان سبز رنگ نبينند. مربع شكل بودن اين شكل به همين نحو است؛
اين به علت توانايي خاص و محدود چشمهاي ما است كه اين شيء را بهعنوان مربع شكل
ميبيند. چشم ما فقط يك مقدار ناچيزي از ماهيت اين شيء را ميبيند. مثلاً اين شيء
داراي خاصيتهاي ديگري مانند تشعشعاتي كه خيليها هنوز ناشناخته هستند ميباشد كه
چشم ما توانايي ديدن آنها را ندارد. اگر چشم ما فقط ميتوانست يكي از اين تشعشعات
را ببيند و هيچ چيز ديگري. در اين صورت ما شايد يك شكل ديگري ميديديم.
حس لمسي ما بههمين صورت محدود است و
فقط مقدار ناچيزي از ماهيت يك شيء از طريق لمس كردن حس ميشود. همة حسهاي ما توانايي
بسيار محدودي دارند ولي ذهن ما ميتواند اين محدوديت حسها را جبران كند. مثلاً در
فيزيك نوين روشهاي زيادي وجود دارند كه تشعشعات غيرمحسوس را طوري تبديل كنند كه
براي حسها قابل محسوس باشد.
با توجه به اينكه ذرات بهطور بينهايت
قابل تقسيم ميباشند ما بايد نتيجه بگيريم كه ذرات تشكيلدهندة يك شيء بايد در همه جا وجود داشته باشند و يك
ارتباط مستقيم با آن شيء داشته باشند. اين بدان معني است كه يك شيء داراي امتدادي
است كه به علت محدوديت حسهاي ما قابل محسوس نميباشد اما قابل استنتاج است. بهعبارت
ديگر اشيا نه فقط به سمت انقباض بينهايت هستند بلكه به سمت انبساط نيز مي
باشند.
آن قسمتي از يك شيء كه براي حسهاي ما قابل محسوس است قسمت بسيار ناچيزي است. تصور
اينكه يك شيء ميتواند به سمت انقباض بينهايت باشد زياد دشوار نيست ولي تصور اينكه
اين شيء ميتواند به سمت انبساط بينهايت باشد دشوار است؛ زيرا آن قسمت براي حسهاي
ما قابل محسوس نيست. تا حدودي ميتوان اين امر را مقايسه كرد با ابرها؛ زيرا ذرات
تشكيلدهندة ابرها در همه جاي زمين وجود دارند و ميتوان بهعنوان امتداد ابرها در
نظر گرفت. علت اينكه يك ابر براي ما قابل رويت ميباشد، اين است كه در بعضي جاها
ذرات تشكيلدهنده يك ابر تجمع بيشتري دارند. درواقع، در عالم هستي هيچ فضاي خالي
وجود ندارد و اين تنها به علت محدوديت حسهاي ما است كه ما بعضي جاها بهعنوان
خالي تصور ميكنيم. اينجا باز هم ميبينيم كه چطور مفاهيم متضاد صفتهاي بنيادي
«پر/خالي» يا «بودن/نبودن» ضديت خود را از دست ميدهند؛ زيرا اگر قرار باشد كه
فضاي خالي وجود نداشته باشد و همه جا پر باشد در اين صورت مفاهيم «پر/خالي» بدون
معني خواهند بود؛ زيرا هيچ فضاي خالي وجود نخواهد داشت كه بتوان با آن مقايسه كرد.
ما هم ميتوانستيم ادعا كنيم كه كل فضا خالي است و چنين اظهاري حق مساوي براي
حقيقت داشتن خواهد داشت. اينها همه مفاهيم نسبي هستند كه به علت ادراك ناقص و نسبي
ما داراي مفهوم ميباشند.
ما همه ميدانيم كه شكل اشيا در حالت
تغيير مداوم هستند و فقط سرعت تغيير آنها متفاوت است. بهعنوان مثال كوهها بهطور
خيلي آهسته و ابرها بهطور خيل سريع شكل خود را تغيير ميدهند. اينجا ما دربارة
«سرعت» صحبت ميكنيم كه مانند «فضا» از زمان جداناپذير هستند؛ زيرا آنها بر اساس
زمان تعريف ميشوند. ولي طبق نظريه سكون ديديم كه انقباض و انبساط- كه نيز از زمان
جداناپذير هستند- مساوي و يكي هستند. بهعبارت ديگر، كوچكترين واحد زمان با
بزرگترين واحد زمان مساوي هستند، يعني يك طول زمان به اندازة بينهايت مساوي با
صفر است. بنابراين مفهوم زمان يك مفهوم ديگري پيدا خواهد كرد و باعث نتيجهگيريهايي
ميشود كه ظاهراً درك آنها مشكل است. بهعنوان مثال، اشيا در حقيقت شكل خود را
تغيير نميدهند و اين بدان معني است که هيچ چيز بوجود نميآيد و
هيچ چيز وجود خود را از دست نميدهد. بهعبارت ديگر، ما هميشه وجود داريم «يعني
وجود نداريم» (زيرا نفي اين اظهار حق مساوي دارد). يك شيء نه آغازي و نه پاياني
دارد. اين به علت ادراك ناقص ما است كه بين اشيا فرقي قائل ميشويم. اگر اطلاعات
ما دربارة يك شيء كامل ميبود در اين صورت ما اطلاعات كامل دربارة گذشته، حال و
آيندة كل هستي ميداشتيم و چون همهچيز را ميدانستيم دانش ما مساوي با صفر خواهد
بود يعني همان حالت يكتابيني يك خردسال. اين دقيقاً همان پيامي است كه توسط اظهار
«بينهايت مساوي با صفر است» بيان ميگردد.
يك دانشمند كه مشغول تحقيقات است و
سرانجام مثلاً تلفن را اختراع ميكند، اين بدان معني نيست كه او دليل اختراع تلفن
بود. طبق اصل موازات، تلفن ميبايست در آن لحظه از تاريخ اختراع مي شد و دانشمند
فوق ميبايست همة فعاليتهاي لازم براي اختراع تلفن را انجام مي داد. درواقع،
فعاليتهاي ذهني اين دانشمند هيچ ارتباطي با اختراع تلفن نداشته؛ زيرا هر فكري و
تصميمي كه در ذهن اين دانشمند روي ميدادند ميبايست در آن زمان رخ دهند. بهعبارت
ديگر، اين دو پديده، يعني اختراع تلفن و فعاليتهاي دانشمند فوق موازي همديگر
بودند. به علت اينكه فعاليتهاي ذهني، سريعتر نسبت به فعاليتهاي كند فيزيكي بدن
هستند اينطور بهنظر ميرسد كه ذهن ما تصميمي ميگيرد كه توسط بدن اجرا ميگردد.
همة فكرها و تصميمگيريها به علت كمترين مقاومت بر مسير جريان افكار است و نه به
علت «ارادة آزاد». اين امر را ميتوان تشبيه كرد به جريان يك رودخانه كه يك مسير
معيني طي ميكند كه توسط كمترين مقاومت بر سر مسير جريان آب رودخانه تعيين ميشود.
به همان صورت كه آب در مسيري حركت ميكند كه داراي كمترين مقاومت است به همان صورت
جريان افكار ذهن در مسيري حركت ميكند كه داراي كمترين مقاومت ميباشد. در واقع،
ذهن ما فقط سعي ميكند با دانش خود، پديدههاي عالم را توجيه كند. ذهن ما يك موجوديت
مستقلي است و براي خودش يك واقعيتي ميتراشد. بدن ما فكر ميكند، تصميم ميگيرد،
احساس ميكند، اراده ميكند و فعاليت ميكند طبق يك برنامة از پيش تعيين شده كه
طبق اصل موازات قابل محاسبه و پيشبيني ميباشد. دانشمند فوق مانند هر انسان ديگر
فقط يك شاهدي است كه بهطور اشتباه هويت واقعي خود را با فعاليتهاي بدني و ذهني
عوضي گرفته و ميپندارد كه او مختار و مجري است. تنها كاري كه ذهن ما انجام ميدهد
توجيه كردن پديدههاي عالم است. بعضيها بر اين عقيده هستند كه ذهن ما فقط داستانپردازي
ميكند. اين امر در شعري كه توسط شاعر بزرگ ايراني به نام عمر خيام ارايه ميگردد
منعكس ميشود:
در جمع كمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك نبردند
برون
گفتند فسانهاي و در
خواب شدند
اين شعر به ما ميگويد كه اين دانشمندان
و صاحبنظران بزرگ و مشهور كه نور راهنماي پيروان و شاگردان زيادي هستند، خود آنها
هنوز در تاريكي ناداني هستند و هيچ كاري انجام ندادهاند جز سرهم كردن داستانهايي
كه هيچ ربطي به حقيقت ندارند و با ناداني از اين جهان رفتند.
اين يك شرايط غمانگيزي است كه انسان
از هويت واقعي خود آگاه نيست و به علت واقعيتهاي نسبي كه او بهعنوان بديهيات و
حقيقتهاي انكارناپذير ميپندارد در يك جهاني پر از ترس و مشكلات اوهامي و خيالي
زندگي ميكند، بهتر ميبود كه انسان از هويت واقعي خود آگاه شود و درك كند كه او
فقط يك شاهد است و نه يك عامل مختار و انجامدهنده. طبق نظريه سكون كه ميگويد
ضديت، وجود خارجي ندارد و بنابراين فرقي بين «اجرا كننده» و «ناظر» (يعني شاهد يا
تماشاچي) يا بين «فعال و غيرفعال» وجود ندارد، هر دو در حقيقت يكي هستند. ولي
اينجا عمداً تأكيد خاصي روي «شاهد» گذاشته ميشود؛ زيرا اغلب انسانها خودشان را
بهعنوان «اجراكننده و مختار» ميدانند. بههمين دليل از «شاهد» طرفداري ميشود
جهت درك اين واقعيت كه امر ضد داراي حق مساوي است. درك اين واقعيت براي درك جهانبيني
اصل موازات و فلسفة نظريه سكون ضروري است. منطق اين جهانبيني به ما اجازه نميدهد
كه فقط به يكي از اين دو نهايت تكيه كنيم؛ زيرا در اين جهانبيني ما هميشه از اين
واقعيت آگاه هستيم كه هر دو نهايت يعني مثبت و منفي داراي حق مساوي هستند و به علت
عدم ضديت، هر دو يكي هستند. اين بدان معني نيست كه اين جهانبيني «يكتابيني» (neo-monism) نسبت به ضد آن يعني جهانبيني «فرقبيني» (dualism) بهتر است. جهانبيني اصل موازات و نظريه سكون يك ايدئولوژي پويا
است كه توسط منطق برتر بر ما تحميل ميگردد. در جهانبيني فرقبيني كه يك فرق و
تميز مطلق بين مثبت و منفي يعني ضديت قايل ميشود ما خوشحالي را ميشناسيم؛ زيرا رنج و غم را تجربه كرده ايم و برعكس. اين دو نهايت
يا تجربه مكمل همديگر هستند و نسبت درجة خوشحالي هميشه به نسبت درجة رنج خواهد
بود. براي اينكه تعادل برقرار شود اين دو نهايت بايد تجربه شوند يعني خوشحالي يا
لذت بايد تجربه شود جهت برقرار كردن تعادل دقيقاً به همان نسبت رنج و غم تجربه
شده. به علت اينكه تجربة اين دو نهايت صرفاً براي برقرار كردن تعادل است بنابراين
غيرممكن است كه ما بتوانيم يكي از اين دو نهايت يا حالت را بيشتر نسبت به نهايت
ديگري تجربه كنيم. بهعبارت ديگر، هر چقدر هم سعي كنيم خوشحالي و لذت را بيشتر
نسبت به ضد آن يعني رنج و غم تجربه كنيم، اين يك كوشش باطل و بيفايدهاي خواهد
بود؛ زيرا هر دو نهايت بايد دقيقاً به همان نسبت تجربه شوند.
درواقع از لحاظ ميزان تجربه شادي و غم
فرقي بين جهانبيني يكتابيني و فرقبيني وجود ندارد. در جهانبيني فرقبيني انسان
تحت تأثير نوسان شادي و غم قرار ميگيرد كه هميشه مساوي همديگر هستند و در جهانبيني
يكتابيني او تحت تأثير اين نوسان قرار نميگيرد؛ زيرا در مركز وجود خود هميشه در
حالت تعادل قرار گرفته است چون از تساوي مثبت و منفي آگاه است. از آنجاييكه تجربة
شادي و غم توسط ذهن و حافظه تعبير و تفسير ميشود لذا از ديدگاه يكتابيني هر دو
تجربه مفهوم و معني ندارند و يكي هستند (مانند حالت دروني يك خردسال). اين فقط از
ديدگاه فرقبيني است كه اين دو نهايت تجربه داراي مفهوم واضح و جداگانهاي ميباشد.
در يكتابيني، شادي و غم داراي همان مفهومي هستند كه براي يك خردسال دارد. به علت
اينكه براي يك خردسال حالت شادي و غم مفهومي ندارد (به علت عدم حافظة آگاه)
بنابراين او در مركز وجود خود تحت تأثير آن قرار نميگيرد.
علت اينكه ما هميشه به حالت خردسال
اشاره ميكنيم اين است كه جهانبيني يك خردسال معادل صفر است يعني داراي جهانبيني
بر اساس فكر و منطق نميباشد. همانطور كه قبلاً ديديم، صفر معادل بينهايت است و
اين بدان معني است كه هرچقدر دانش ما افزايش يابد نزديكتر به صفر ميشود. اگر قرار
باشد ما از كل عالم هستي آگاه باشيم و همهچيز را بدانيم در اين صورت دانش ما
دقيقاً مساوي با صفر يا هيچ چيز ندانستن خواهد بود؛ زيرا اگر همه چيز را بدانيم،
ديگر نادانستنيها وجود ندارند كه بتوان با آن مقايسه كرد تا ضد آن يعني دانستن،
مفهومي پيدا كند.
اگر بتوانيم پيام جهانبيني اصل
موازات يا يكتابيني را بهطور عميق درك كنيم ما آزادي و بينيازي واقعي خواهيم
داشت و بهترين نمونه از اين حالت همان حالت دروني يك خردسال است. اگرچه خردسال
نياز فيزيكي به غذا، هوا، دماي مناسب و غيره دارد ولي در مركز وجود و آگاهي خود،
او از همة اين نيازها كاملاً آزاد و بينياز است و براي او فرقي نميكند كه آيا
اين نيازها برآورده شوند يا نه. اينجا مشكل اصلي مفهوم و معني «من» و «خود» ميباشد.
اولين كاري كه يك انسان باهوش بايد انجام دهد شناختن همين «خود» و «من» است. آن
چيزي كه اغلب انسانها بهعنوان «من» و «خود» ميشناسند يك هويتي است كه توسط
محيط، والدين، جامعه وغيره بر او تحميل گرديده است. يعني انسان توسط عوامل فوق
كاملاً شرطي شده است. از زمان قديم هميشه افرادي يا روحانيوني وجود داشتهاند كه سعي ميكردند
اين نوع جهانبيني كه اسم monism
(يكتابيني يا يكتاپرستي) به خود گرفته ولي معني اصلي و حقيقي خود را با مرور زمان از دست داده
به ديگران منتقل كنند. اين روحانيون طبق زمان، مكان، شرايط اجتماعي و ذهني مردمان
آن زمان از زبان خاص خودشان استفاده ميكردند. بهعنوان مثال، حضرت عيسيمسيح (ع)
در چندين مناسبت به حالت ذهني يك بچه اشاره ميكرد.
طبق كتاب مقدس انجيل (به منابع شماره
4 مراجعه كنيد)، مردم بچههاي خود را نزد آن حضرت ميآوردهاند تا از بركت او بهرهمند
شوند. ولي حواريان آن حضرت به مردم اجازه ندادهاند كه بچههاي خود را نزد آنها بياورند. وقتيكه عيسيمسيح
از رفتار حواريان خود آگاه گرديد به آنها گفت:
«اجازه
دهيد بچهها نزد من بيايند؛ زيرا بهشت متعلق به آنهايي است كه مانند اين بچهها
هستند.» در مناسبت ديگري (منابع شماره 5) حواريان از حضرت مسيح (ع)
پرسيدند كه چه كسي در بهشت بالاترين مقام را دارد؟ براي جواب به اين سؤال، عيسيمسيح
(ع) يك بچه را در ميان آنها گذاشت و فرمود
«اگر برنگرديد و مانند اين بچه نشويد وارد بهشت نخواهيد شد. كسي كه ميتواند
مانند اين بچه كوچك شود او در بهشت جزو بزرگترين خواهد بود.»
مثالهاي حكيمانه فوق ذكر شدهاند تا
براي مسيحيان و ديگران مفيد واقع شوند. عيسيمسيح سعي كرد همان جهانبيني كه در
اين مقاله ارايه ميگردد را طوري بيان كند كه براي مردمان سادة دو
هزار سال پيش قابل درك باشد.
يك گفتار حكيمانه از امام علي (ع) انديشة مركزي جهانبيني
اصل موازات را بهطور خيلي خلاصه ارايه ميكند:
«جهان بيش از دو روز نيست. يك روز به نفع
شما است و يك روز عليه شما است. در روزي كه به نفع شما است سرمست نشويد (يعني
انسانيت، عدل و فروتني خود را از دست ندهيد) و در روزي كه عليه شما است صبور باشيد.»
گفتار فوق از ديدگاه اصل موازات بسيار
پر مفهوم است به شرط اينكه درست تعبير و تفسير شود. آن دو روز فوقالذكر به
دوگانگي مثبت و منفي اشاره ميكنند كه مساوي همديگر هستند و دقيقاً به يك اندازه و
نسبت نصيب ما ميشود. اگر منظور آن حضرت اشاره به اين واقعيت نميبود در اين صورت
لزومي نداشت كه جهان را به دو قسمت متضاد تقسيم كند و بگويد كه «جهان فقط دو روز
است». در زمان آن حضرت امكان نداشت كه اين موضوع را با زباني توضيح دهد كه در اين مقاله براي سطح
فكري مردمان عصر كنوني مورد استفاده قرار گيرد.
جهانبيني اصل موازات يا «يكتابيني»
يك حالت ذهني است كه همه چيز با «يك چشم» ديده ميشود و فرقي قائل نميشود. اين حالت
مشابه حالت خواب عميق است. تنها فرقي كه وجود دارد اين است كه شما آگاه هستيد و
بدن و ذهن فعاليتهاي از پيش تعيين شده را انجام ميدهند مانند اراده كردن، تصميم
گرفتن، بخاطر آوردن، احساس كردن، غذا خوردن، نوشيدن و غيره. اين تقريباً همان
حالتي است كه هنگام خردسالگي داشتهايم، يعني بدن ما زنده بود ولي در مركز وجود و
آگاهي خود تحت تأثير فعاليتهاي بدني نميگرفتيم. يك خردسال بهطور طبيعي در حالت
يكتابيني قرار گرفته است؛ زيرا حافظة آگاه هنوز فعال نبود. ولي ما بزرگسالان
داراي حافظة آگاه و فعال هستيم. كل مشكل ما همين حافظه است كه همة تجربههاي لذت و
درد را ضبط ميكند. هدف ما خنثي كردن اين حافظه است و جهانبيني اصل موازات دقيقاً
همين خنثي كردن را انجام ميدهد. يك انسان واقعاً باهوش، سالم، سرزنده و پر از
انرژي بايد از خودش بپرسد كه چرا رنج ميبرد. با اين انگيزه او شروع ميكند خودش
را تجزيه و تحليل كند تا سرانجام به اين حقيقت پي ميبرد كه مشكل او فقط همان ذهن
و حافظه است كه بايد خودش را از آنها آزاد كند. اگر كسي اين جهانبيني را بخوبي
درك كند او بهطور خودبخود تبديل به يك انسان جديد ميگردد.
با توجه به اين واقعيت كه ايدئولوژيهاي
مختلفي وجود دارند كه پيروان آنها بر اين باور هستند كه ايدئولوژي آنها نسبت به
ايدئولوژي ديگران «برتر» است، ايدئولوژي اصل موازات ظاهراً جزو آنها است و همين
ادعا را دارد. ولي با درك عميقتر اين ايدئولوژي پي خواهيم برد كه اينطور نيست.
منطق اين ايدئولوژي اجازه نميدهد خودش را برتر بداند ؛ زيرا
هميشه آگاه است ضد خود حق مساوي دارد. اين بْعد زمان است كه تعيين ميكند
در چه زماني از تاريخ يك ايدئولوژي خاص شكوفا شود و بنابراين «برتر».
درك ايدئولوژي اصل موازات باعث ميشود
كه نگرش و ديدگاه ما به زندگي و روش زندگي كردن تغيير يابد. اين باعث ايجاد يك
انسان جديد ميشود كه تنها شرط و اميدي است كه بشريت بتواند به بقاي خود ادامه
دهد. بدون اين انسان جديد و بدون تغيير در روش زندگي، هيچ راهي براي زنده ماندن
بشريت وجود ندارد. ما دربارة صلح و آرامش صحبت ميكنيم، اما صلح و آرامش امكانپذير
نيست اگر فكر كنيم كه ما ميتوانيم لذت و خوشحالي را بيشتر نسبت به ضد آن، يعني
درد و غم بدست بياوريم.
از آنجايي كه ميتوانيم بر اساس dualism (دوگانگي) عالم هستي را به دو گروه بنيادي، يعني مثبت و
منفي تقسيم كنيم، لذا قطبيت شب و روز موازي به قطبيت خواب و بيداري است و اين
موازي به قطبيت monism (يكتابيني) و dualism (فرقبيني) است. هنگام خواب ما همه چيز را با «يك چشم» ميبينيم و
در دانش مطلق هستيم. هنگام بيداري ما در ناداني هستيم و همه چيز را با «چشمهاي
متفاوت» ميبينيم (قطبيت دانش و ناداني). خواب موازي با مرگ است و بيداري موازي با
زندگي است. در حالت خواب (يا مرگ)، لذت و درد در تعادل مطلق يا صفر هستند. وقتيكه
بيدار هستيم، غرق در نوسان لذت و درد هستيم. به علت برقرار كردن تعادل، لذت و درد
بايد در حال نوسان باشند. مثلاً مفهوم قطبيت «بهشت/جهنم» كه خيليها بهعنوان
شادي يا رنج و شكنجة ابدي ميپندارند هيچ فرقي در ارتباط با تجربة نسبي شادي و درد
ندارد ؛ زيرا
در هر دو حالت ميزان نسبت شادي و غم بهطور يك اندازه و مساوي نصيب ما
خواهد شد. آن چيزي كه ميخواهم درك شود اين است كه هيچ فرقي نمي
کند بين چه نوع شخصيتهايي قرار گرفتهايد
چه «مذهبي» و چه «كافر» باشيد، چه فرد مهربان و ايثارگر و چه «ستمكار» باشيد، در
هر صورت نسبت شادي و غم به يك ميزان نصيب ما ميشود. من شخصاً جهانبيني اصل
موازات را ترجيح ميدهم؛ زيرا توسط منطق برتر آن بر من تحميل شده. اين جهانبيني
كه انسان را به يك بي نيازي واقعي ميرساند بهطور
خودبخود همة صفتهاي پسنديده كه مهمترين آنها صفت «عدالت» است بروز ميكند بدون
اينكه براي اكتساب اين صفت كوشش كنيم. ولي اين بدان معني نيست كه جهانبيني اصل
موازات بهتر و برتر است. اينجا جذبيت ملاك است. آن چيزي كه جذبيت بيشتري دارد حق
بيشتري دارد. جذبيت تابع زمان است. زمان بر همه چيز حكمفرما است و هر چيز تابع
زمان است. اين زمان است كه تعيين ميكند در كدام دوران يك ايدئولوژي برتري دارد.
اينجا بيمناسب نيست كه يك آيه از
كتاب مقدس هندوها باگاوات گيتا (Baghavat Gita)
ذكر شود:
«روز انسان خودنشناخته شب
است،
شب عارف خود شناخته روز است.»
آيه فوق همان پيام اصل موازات را بيان
ميكند. ولي ما بايد آگاه باشيم كه كتابها فقط اظهاراتي منتقل ميكنند كه توسط
لغتها تشكيل شده است و همانطور كه قبلاً ذكر كردهايم هر اظهاري فقط در صورتي
حقيقت دارد كه همراه با ضدش يعني نفي آن باشد. اين لازم نيست كه هر
اظهاري را فوراً نفي كنيم جهت انتقال آن توسط كلام. كافي است كه فقط از اين واقعيت
آگاه باشيم. از ديدگاه اصل موازات، نفي هر اظهار تلويحاً ابراز ميگردد. آگاهي از
همين نفي (كه حق مساوي براي حقيقت داشتن دارد) است كه مركز و محور اصلي اين جهانبيني
است و بايد بهطور منطقي درك شود. از آنجايي كه ما با يك موضوع تربيتي سر و كار
داريم لذا بايد «ياد زدايي» (unlearn)
كنيم تا بتوانيم عالم هستي را از زاويه ديدگاه واقعي آن ببينيم. ديدگاههاي كنوني
ما دقيقاً 180 درجه مقابل ديدگاه واقعي قرار گرفته است و اغلب انسانها از اين
ديدگاه به جهان نگاه ميكنند و استدلال خود را بر آن بنا ميكنند.
درك اين مطلب مهم است كه همة مفهومها
كه توسط كلام يعني زبان منتقل ميشوند هيچ معني واقعي ندارند و همه نسبي هستند.
همة اين مفهومها تنها در ذهن ما وجود دارند و منوط به تربيت ما ميباشند. اينكه
انسانها مفهومهاي نسبي را بهعنوان حقيقتهاي انكارناپذير ميپندارند يك موضوع
تعليم و تربيتي است. اگر ما از همان اوايل كودكي تربيت درستي ميداشتيم اكنون غرق
در يك هويت شرطي پر از ترسهاي خيالي بسر نميبرديم. با افزايش سن اين هويت شرطي
ريشهدارتر ميشود و كندن آن مشكلتر ميگردد.
از آنجايي كه ضديت وجود ندارد لذا هر
چيزي كه در اين مقاله خواندهايد هيچ معني حقيقي ندارد؛ زيرا اگر سعي ميكرديم
حقيقت را با كلام و بيان منتقل كنيم ما ميبايستي هر اظهاري را فوراً نفي كنيم كه
در نتيجه هر اظهاري ظاهراً ضد و نقيض بهنظر خواهد رسيد. مثلاً اگر اظهار ميشد كه
اندازة واقعي خورشيد نسبت به يك سيب «بزرگتر» است (يعني A>B) اظهار ضد آن نيز ميبايست ذكر شود يعني اندازة واقعي خورشيد نسبت
به يك سيب «كوچكتر» است (يا A<B) و
چنين اظهاراتي معادل هيچ چيز نگفتن يا سكوت ميبود. براي وضعيت ذهني كنوني، حقيقت
هميشه ضد و نقيض جلوه خواهد كرد. پيام فوق محور مركزي جهانبيني اصل موازات يا
يكتابيني ميباشد. با اظهارات فوق من در واقع ميگويم كه محتويات اين مقاله همه
غيرواقعي يا «چرند» هستند. اينجا ميبينيم كه با چنين ديدگاهي امكان ندارد كه بتوانيم
ادعاي برتري اين جهانبيني را داشته باشيم. اين شايد براي اولين بار باشد كه يك
نويسنده (همة نويسندگان كار خود را مانند بچة خود دوست و مهم ميشمرند) آثار خود
را بهعنوان غيرواقعي يا «چرند» رد ميكند. ولي اين يك
نتيجهگيري ضروري از ديدگاه اصل موازات ميباشد. اظهار اينكه اين كتاب غيرواقعي يا «چرند» است مساوي با اظهار ضد آن
(نفي آن) است يعني «اين كتاب پر از حقيقت است»
؛ زيرا هر اظهار با نفي
آن اظهار حق مساوي براي حقيقت داشتن دارند. توضيح اين جهانبيني به اين
نحو تنها راهي براي انتقال حقيقت از طريق زبان و كلام ميباشد. اگرچه اين نحو
توضيح باعث ميشود كه همة اظهارات همديگر را خنثي كنند، ولي مطلب اصلي را ميرسانند
و براي خواننده مفيد خواهد بود.
يك بچهاي كه هنوز در رحم مادرش است
ميتوان گفت كه او همه چيز را ميداند؛ زيرا دانش او معادل صفر است. او در يكتابيني
مطلق است. بعد از تولد او بهطور آهسته سير غرق در فرقبيني را آغاز ميكند و اين البته
با كمك والدين، جامعه و محيط. بدين ترتيب او هويت واقعي خود را با بدن فيزيكي
اشتباه ميگيرد. يك خردسال درواقع استقلال و آزادي و بينيازي بيشتري از ما
بزرگسالان دارد؛ و اين فقط در ذهن ما بزرگسالان است كه ميپنداريم او نياز به غذا،
مراقبت، عاطفه و غيره دارد؛ زيرا ما وجود دروني بچه را با وجود دروني خودمان
مقايسه و تعبير و تفسير ميكنيم (وجودي كه غرق در فرقبيني است). حتي اگر بچه مورد
اذيت واقع شود درست است كه بچه گريه خواهد كرد و جيغ ميكشد ولي
اين فقط يك عكسالعمل فيزيكي است. بچه در مركز وجود و آگاهي خود هيچ رنجي نميبرد
همانطور كه نميتواند لذتي ببرد؛ زيرا او هنوز
فرق بين لذت و درد را نميداند. بههمين دليل است كه ما از
اوايل بچگي خود خاطرهاي نداريم و براي ما هيچ اهميتي نميداشت چه بلايي به سر ما
ميآمد. جامعه، مدرسهها و دانشگاهها هستند كه يك تعبير و تفسير خاص به او ميآموزند.
چون بچه در يكتابيني مطلق قرار گرفته است او نه ترس ميشناسد و نه ضد آن يعني
شجاعت (به آرامش يك بچه توجه كنيد!) نه «هدف و بيهدفي يا پوچي»، نه «خوب و بد»، نه
«معني و بيمعني». اگر انسان از عقل خود بهطور تمام عيار استفاده كند او خودبخود
به جهانبيني يكتابيني ميرسد. اين فقط يك عقل متوسط است كه بهطور مناسب آموزش و
تربيت نديده كه غرق در بديهيات فرقبيني است و سعي ميكند با دانش خود پديدههاي
جهان را توجيه كند. بههمين علت او سخت تلاش ميكند لذت را بيشتر نسبت به ضد آن، يعني درد و رنج
تجربه كند كه يك كوشش غير ممكن است و باعث ميگردد كه به خودش و ديگران ظلم كند.
از ميان سه اصل موازات، فقط اصل اول
در ارتباط با يكتابيني است. فرقبيني با اصل دوم آغاز ميگردد و براي توجيه پديدههاي
عالم ضروري ميباشد. با اصل سوم ميتوانيم با استدلال برتر «روابط موازي» (در
مقابل رابطه علت و معلول) رازهاي عالم هستي را استخراج كنيم.
جهانبيني اصل موازات سعي ميكند كه
ما از وهم dualism (فرقبيني)
آگاه شويم و به يكتابيني (اصل اول) برگرديم.
اصل اول، «واقعيت كل» را تعريف ميكند
كه معادل بينهايت است. بينهايت را نميتوان به دو گروه مثبت و منفي تقسيم كرد ؛ زيرا
بينهايت غيرقابل تقسيم ميباشد. چيزي كه نه آغازي و نه پاياني دارد چطور
ميتوانيد آنرا تقسيم كنيد؟ فقط يك بينهايت ميتواند وجود داشته باشد؛ زيرا جايي
براي بينهايت ديگري وجود نخواهد داشت. بينهايت نياز به همه چيز دارد تا بتواند
بينهايت باشد. مفهوم بينهايت پرمفهومترين، الهامبخشترين و طبيعيترين مفهوم را
دارد ولي ما به آن توجه زيادي نميكنيم. از بدو تولد هر شئي كه در محيط خود ميديديم
داري يك آغازي و يك پاياني بود. هيچ چيز وجود نداشت كه عمر دايمي و ابدي داشته
باشد. بنابراين از آنجايي كه ذهن ما به چنين امري عادت ندارد لذا تصور اينكه چيزي
ميتواند بدون آغاز و پايان باشد، يعني ابدي باشد، امريست بسيار مشكل و فقط ميتوان
از طريق استنتاج درك شود. درك عميقتر مفهوم بينهايت باعث ميشود كه ما از يك
ديدگاه جديد به عالم هستي نگاه كنيم و بسياري از سؤالها بهطور خودبخود جواب پيدا
ميكنند.
يك روش ساده براي درك عميقتر مفهوم
بينهايت كه با مرور زمان مانند يك درخت نيرومند رشد خواهد كرد اين است كه هر روز
فقط براي 10 تا 15 دقيقه سفر تخيلي انقباض و انبساط كه قبلاً توضيح دادهايم انجام
دهيم. براي بدست آوردن بهترين نتيجه اين كار بايد با بالاترين تمركز ممكن انجام
شود (مانند نماز يا دعا خواندن يا مراقبه). تكرار مداوم آن باعث ميگردد كه در مغز
ما يك ساختار سلولي ايجاد شود كه بر اثر تكرار مداوم به ساختارهاي پيچيدهتر توسعه
يابند. اين ساختار كه بر اثر تكرار مداوم گسترش مييابد پايهاي خواهد بود جهت درك
منطقي نكات مهم اين جهانبيني جديد و نيز جهت خنثي كردن دانشهاي نسبي كه براي درك
جهانبيني اصل موازات ضروري ميباشد تا بتوان اين جهانبيني را بهطور عملي تجربه
و زندگي كرد.
در
آخر ميخواهم به اين
نكته اشاره كنم كه بين dualism (فرقبيني) و «neo-monism» (يكتابيني) يك فرق بسيار ظريفي وجود
دارد. جهان امروز توسط علوم نوين كنترل ميشود و همه چيز را در چنگ خود دارد. از
ميان اين همه علوم، علم رياضيات بالاترين مقام را به خود اختصاص داده و بر همه چيز حكمفرما ميباشد.
قدرت نيرومند رياضيات هنگامي آغاز ميشود كه عبارات 2= 1+1 را بهعنوان بديهيات
قبول كنيم؛ زيرا با قبول اين عبارت، همة عبارتهاي ديگر اجباري ميشوند و بر منطق
خود تحميل ميشوند. بدين ترتيب بنياد dualism كه ضد آن يكتابيني است تشكيل ميگردد. ولي اگر ما تعريف نظريه
سكون را بپذيريم كه 2=1+1 كه مساوي با صفر و بينهايت است (∞=0=1=1+1) در
اين صورت ما بايد همه چيزهايي كه در اين مقاله گفته شد و ظاهراً ضد و نقيض بهنظر
ميرسد نيز قبول كنيم. ما بايد به اين موضوع از اين طريق نگاه كنيم كه رياضيات
مبتني بر يك تعريف ناقص و يك تعريف كامل كه در نظريه سكون ذكر گرديده است استوار
ميباشد. تعريف ناقص همان تعريفي است كه امروزه در همه جا رايج است. در تعريف ناقص
جايي براي تعريف كامل وجود ندارد در حاليكه در تعريف كامل، جايي براي تعريف ناقص
نيز وجود ندارد؛ زيرا طبق تعريف كامل، تعريف ناقص حق مساوي براي حقيقي بودن دارد.
بهعبارت ديگر، در تعريف ناقص، 2=1+1 يك "حقيقت
انكارناپذير" است و هيچ معني ديگري ندارد؛ ولي در تعريف كامل 2=1+1 نيز
صدق ميكند اما در عين حال ∞=0=1=1+1 تعريف واقعي مي باشد (زيرا داراي حق مساوي است)
و اينجا هيچ ضد و نقيضي وجود ندارد. اين يك اشتباه است كه به علت ضد و نقيض بودن
ظاهري تعريف كامل توجهاي به آن نميشود. پيام واقعي در همين اظهار به ظاهر ضد و
نقيض نهفته است و كل هدف اين مقاله اين است كه پيام فوق درك شود. حقيقت را نميتوان
از طريق كلام و زبان ابراز و منتقل كرد و هر تلاشي در اين زمينه باعث اظهارات
ظاهراً ضد و نقيض و پارادكس ميگردد كه تقريباً معادل هيچ چيز نگفتن يا سكوت است؛
زيرا هر اظهار حقيقي بايد همراه با نفي آن (ضد آن) باشد كه درنتيجه باعث خنثي كردن همديگر ميشوند
كه معادل سكوت است.
اگر ما تعريف فوقالذكر را بپذيريم،
ممكن است نتيجهگيريهايي كه از آن مشتق ميشوند به علت تربيت و عادت ما عجيب بهنظر
برسند ؛ زيرا ما با اين طرز فكر كردن عادت نداريم. ولي با
كمي انديشيدن و راهنمايي مناسب، آنها را ميتوان بهراحتي درك كرد و قسمتي از دانش
و طرز روند استدلال و استنتاج ما شوند. امروزه ما در مدارس و دانشگاهها تعريف ناقص
اصول رياضيات را ياد ميگيريم – بعد از يك قرن، بنياد رياضيات هنوز حل و مشخص نشده است – و
نتيجه آن اين خواهد بود كه ما از ماهيت نسبي اين به اصطلاح "واقعيتهاي
آشكار" آگاه نشويم. از آنجايي كه
رياضيات بر همة علوم حكمفرما است و همه چيز بر حسب رياضيات بررسي و
اثبات ميگردند لذا همة اينها رويهم رفته باعث ميشوند كه ما بهطور عميقتر جذب
«بديهيات» و «حقيقتهاي آشكار» شويم و ريشههاي عميقتر بزنيم. بهجاي اينكه ما
در اين مؤسسههاي تعليم و تربيتي دانش واقعي بياموزيم (دانش واقعي آن دانشي است كه
به مهمترين سؤال بشريت يعني «کي هستم و چرا رنج ميبرم» پاسخ و راهحل
ارايه دهد) ما دقيقاً عكس آن را ميآموزيم. دقيقاً در همين جا علت اصلي شرايط
خطرناك وضعيت كنوني جهان نهفته است كه به سوي نابودي حركت ميكند. بهبود اين شرايط
بايد از همين مراكز تعليم و تربيت همراه با يك جهانبيني جديد آغاز گردد. آن چيزي
كه جهان امروزي بهشدت نياز دارد و ميتواند بشري كه در آستانه نابودي قرار گرفته
است نجات دهد اتحاد در يك جهانبيني جديد و معقول ميباشد. جهانبيني اصل موازات
ميتواند در اين راستا كمك بزرگي باشد و عاملي جهت متحد كردن اين همه ايدئولوژيهاي
مختلف كه در يك نوع جنگ نسبت به همديگر بسر ميبرند، باشد. فقط از اين طريق ميتواند
جهانيان به سر عقل بيايند و مسير نابودي خود را كه چندان دور نيست، تغيير
دهد.
در پايان لازم است مجدداً به اين واقعيت اشاره کرد که هر انتقاد عليه اين جهانبيني داراي حق مساوي است. لذا بنده نمي توانم اين ايدؤلوژي را
برتر نسبت به انديشه هاي ديگر تلقي کنم. اينجا تنها ملاک، جذابيت است که مانند هر چيز ديگر تابع بعد زمان مي باشد و
چون زمان آن فرا رسد جذابيت و منطق برتر اين ايدؤلوژي به مرور زمان شکوفا و آشکار
مي گردد و به حکم منطق در ذهن شما تحميل مي شود.
******
ذرات (اجسام) تا بينهايت
قابليت فشرده سازي دارند
سيامک زندپور
مدل ساده زير کمک خواهد کرد جهت درک اينکه عالم هستي بينهايت ما
بطور نظري داري قابليت فشرده سازي بينهايت مي باشد به عبارت ديگر اين عالم هستي
داري قابليت فشرده سازي تا يک نقطه (ذره) ميکروسکوپيک مي باشد.
اين چطور ممکن است؟
اين بدان علت است که کوچکترين ذره غير قابل تقسيم
در عالم هستي وجود ندارد يعني هميشه ذرات کوچکتري وجود دارند.
اگر جواب فوق براي شما کفيت نکرد اکنون در زير توضيحات بيشتري ارائه
مي گردد.
همه ذرات (اجسام) که عالم هستي را تشکيل مي دهند خودشان تا بينهايت
قابل تقسيم مي باشند. کوچکترين ذره غير قابل تقسيم ونهايي وجود ندارد. هر ذره
خودش مجموعه ي از ذرات کوچکتر بوده که خود آنها با زهم مجموعه ي از ذرات حتي
کوچکتري مي باشند.
مدل زير يک ذره تصوري
بزرگ شده را نشان مي دهد که از 4 ذره فرعي
A1, B1, C1, D1 تشکيل شده است. اگر اين چهار ذره
فرعي از فاصله دور نگاه کنيم چشم ما آنها را به عنوان يک نقطه و يا ذره تلقي
خواهد کرد. اينجا اين ذره تصوري به چهار ذره فرعي تقسيم شده است صرفاً به
عنوان يک مثال جهت درک بهتر موضوع مورد بحث. ما مي توانستيم از هر
تقسيم بندي ديگري استفاده کنيم.
يکي از اين چهار ذره
فرعي يعني
B1
زير ميکروسکوپ قرار داديم جهت نشان دادن اينکه هر يک از چهار ذره فرعي خود مجموعه ي
از ذرات کوچکتر است که هر کدام از آنها بازهم مجموعه ي از ذرات حتي کوچکتري مي
باشند. اين امر تا بينهايت ادامه دارد اگر چه در اين مدل فقط تا چهار مرحله به
تصوير کشيده شده است.
حال با توجه به توضيحات فوق مي خواهيم موضوع قابليت فشرده سازي بينهايت ذره (اجسام) مورد بحث قرا دهيم . با استفاده از مدل فوق سعي خواهيم کرد ببينيم تا چه اندازه اين چهار ذره فرعي A1,B1,C1,D1 در اين فضاي 20 سانتيمتر مربع قابل فشرده سازي مي باشند. با فشرده سازي اين چهار ذره که هر يک از آنها به اندازه 5 سانتي متر مربع هستند آنها در فضاي 10 سانتيمتر مربع A2,B2,C2, D2 جا خواهند گرفت. اين را فشرده سازي مرحله اول مي ناميم. با توجه به اينکه هر يک از اين چهار ذره خودشان قابليت فشرده سازي دارند – به همان نحوي که در فشرده سازي مرحله اول نشان داده شد- لذا با تکرار فشرده سازي به نحو فوق، آنها در فضاي 5 سانتيمتر مربع A3,B3,C3,D3 جا خواهند گرفت. اين را فشرده سازي مرحله دوم مي ناميم. با تکرار فشرده سازي فوق آنها در فضاي 2.5 سانتيمتر مربع A4,B4,C4,D4 جا خواهند گرفت. اين ار فشرده سازي مرحله سوم مي ناميم. بدين نحو اين فشرده سازي را مي توان تا بينهايت تکرار کرد. اين امر امکان پذير است زيرا ذره نهايي غير قابل تقسيم در عالم هستي وجود ندارد. به عبارت ديگر، چون ذرات کوچکتري هميشه وجود دارند لذا هيچ وقت شرايطي و موقعيتي پيش نمي آيد که ذرات بتوانند به حدي نزديک همديگر شوند که تماس فيزيکي و لمسي پيدا کنند و بنابرين ديگر فضاي کافي براي فشرده سازي بيشتري وجود نداشته باشد.

1-
The
World will Not End, by Carlos Barrios at
www.greatmystery.org
2-
Encyclopedia Britannica,
Foundation of Mathematics.
3 - United Nations 1998 Revision of the World
Population Estimates and Projections
4- The Bible: The blessing of the
children. Matthäus, Chapter 19, verses 13 to 15.
5- The Bible: Matthäus,
chapter 18, verses 1 to 5.
6 -
اصل موازات و كاربرد آن براي پيشبيني
زلزلهها
9 - GSA
18TH AUSTRALIAN GEOLOGICAL CONVENTION &
ASEG 18TH INTERNATIONAL GEOPHYSICAL CONFERENCE AND EXHIBITION
(2006).
10 - The 21st National Symposium on
Geo Sciences (
******************
سايت
اينترنت: www.up-research.com
zandpour_s@yahoo.com Email:
© COPYRIGHT 2003
SIAMAK ZANDPOUR